تبليغاتX
سی پل

سلام

(بچه که بودم قرار بود وقتی دستم به کلید برق اتاق رسید بابام واسم دوچرخه بخره

اما وقتی دستم به کلید رسید که اون به آسمون رسیده بود)

 پای دیوار

خواب دوچرخه می دیدم

دستم به کلید نمی رسید

می خندیدی

بدم می آمد

 

حالا

حاضرم تمام دوچرخه های جهان را بدهم

تا

کوتاه تر از کلید برق باشم

حسین حاجی هاشمی

تکرار می‌شوم

درصبح آینه

با صورت کف‌آلود و تیغ ریش‌تراشی‌ات

تا بلرزد دستم

و شُره کند خون از  خراش گونه‌ات

بر یقه‌ی پیراهنم

تا ناسزا بگویی زیر لب به همه چیز...

و اعتراض کنم به ...

تکرار می‌شود آینه

در صبحم

تا بتراشم

یک روز دیگر را از چهره‌ات

تا بتراشی

نامم را

بر سنگ...

نازفر ناظم

 

1- من آخرش می میرم

 

از دست تو که پرت می شوم

 

همیشه

 

کوهی از جنون را

 

 وخواب تو که هر شب

 

مرا می بوسد.

 

2- واژگونم   

 

از سقف

 

آن گونه که مادرم می گفت

 

بارها در هوا

 

رقصیده ام

 

و مثل یک کولی

 

همیشه بی پروا /پریشان

 

به دنبالت می آمدم.

 

3- من زنده ام

 

در حوالی آن چشم های سیاه پوش

 

 که به یاد من است

 

ومی گرید

 

از روزی که مر ده ام

 

4-

در قلب تو

 

 بیش از آن که فکر کنی /مانده ام

 

آن قدر

 

 بالا و پایین پریده ام 

 

که دائماً در حال رقصم

 

راحتم بگذار

 

سال هاست رفته ام

 

محبوبه حسن زاده

 

فرشته ها نر سیده به باغ برگشتند

تو آمدی لحظات فراق برگشتند

تو آمدی همه ی شاخه ها شکوفه زدند

هلو شدند و به کنج اتاق برگشتند

تو شعر خواندی از آن پس تمام کاغذ ها

مرا مچاله به سمت اجاق برگشتند

نگاه سکری تو مژده داد پنجره را

که خمره های شرابی طاق برگشتند

کسی نخواست بفهمد میانمان چه گذشت

فرشته های خبر چین کلاغ برگشتند

مهدی شیخ حسینی

شب‌هاي من به موي سياه تو مي‌رسد

هر صبح روشنم به نگاه تو مي‌رسد

اين راه‌ها تمام به بن‌بست ختم شد

بيراهه‌اي كجا كه به راه تو مي‌رسد ؟

آيينه‌وار بركه‌ي چشمان خيس من

در خواب‌ها به صورت ماه تو مي‌رسد

از جاده‌هاي خسته‌ي پيشاني‌ام هنوز

هر كس كه بگذرد به گناه تو مي‌رسد

آيا در امتداد غزل‌هاي بي‌كسي

آوارگی من به پناه تو می رسد؟


ردّ تو را گرفته‌ام از ماسه‌هاي خيس

دريا قدم‌قدم به نگاه تو مي‌رسد

محمد حسین صفاریان

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:21  توسط محمد حسین صفاریان  | 

سلام

 تیری را کشید قلبم

میان سینه هایت دوخت /پیراهنم سرخ

تک تیراندازی به نشانه گرفت دست هایم

تصویرت کوتاه

پی در پی می گذری میان چشمانم منقطع

دریا در انتها آسمان را گرفت

با هم دو لب گشود:

ماهیانم شنایم کردند خورشید صدقه گردم شد هزار وسیصد وشصت بار

آونگ صدایت با پرده یگوشم نواخت

زبانم فراتر نمی رود بگوید :

خدا دوستت دارم

محمود نوری

 

هرگز

همیشه پشت خودش زندگی می کند

مثل بعید چشمانت

که از نزدیک هیچ وقت ندیده ام

...

محرومیت

 خود داشتن است!

خود چیزهایی که ندارم

فضا همین است پشت خودش زندگی می کند

ودرونش از من

 کمی بزرگتر

ببین!

فعل بعید

از آمدن تو نزدیک تر است به من

که هیچ وقت در فاصله نمی مانم

البته یادت نرود

از پیچ هر کوچه ای که بیایی

هرگز امکان ندارد

که منتظرت نباشم

فرشید ذوالفقاری

 

...وخدا عقلم را جا گذاشت

در سرخی لبی

که آرام

دیوانگی ام را لبخند زد

خواستم بپرسم

تو کیستی که سال هاست

روسری ات را در باد می رقصم

که تا نمی دانم کجا؟!

آن قدر روی اعصاب شهر راه رفتی

که سر به نیستت کرد

سارا گرجی

 

 

بیدار که شدم

هیچ کس نگریسته بود

هیچ کس نگریست

این چندمین ستاره بود که از خانه دور شدی

دورتر می شوی

تا چند بشمارم که عدد کم نیاورم

 کابوس هایم را از کنار خیابان

 پیاده رو

 نیمکت ها

 پیدا می کنم

 وبه رختخواب باز می گردم

محمد حسین صفاریان

 

با تو عمری کار من دل بستن ودل کندن است

آنچه می ماند به جا پشت سرت آه من است

هرچه کردم تیر آهم با دلت کاری نکرد

گوییا قلب تو از روز ازل رویین تن است

گم شدن پیدا شدن در موی و رویت حکمتی ست

ماه کامل نیمه ای تاریک و نیمی روشن است

با تو خورشید فلک هم مهر می ورزد به من

بی تو حتی سایه ام ای دوست با من دشمن است

بس که از ناز تنت بر جان من حسرت تنید

روز و شب در جان من غوغای تن تن تن تن است

ای زلیخا پیرهن را بر تن من پاره کن

فاصله بین من و تو قدر یک پیراهن است

قصه ی عشق من و تو مثل دور باطلی ست

بعد دل کندن دوباره نوبت دل بستن است

یوسف خوش نظر

شعر طنز در یخچال
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:13  توسط محمد حسین صفاریان  | 

                                             سلام  همراهان عزیز

سال نو  را باز هم تبریک می گویم وامیدوارم سالی سرشار از موفقیت وبرکت را پیش رو داشته باشید . 

سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری اصفهان به مناسبت یکصدمین سالگرد تاسیس شهرداریها اقدام به

برگزاری جشنواره استانی شعر طنز نموده است لذا از کلیه علاقمندان دعوت می گردد در این جشنواره

شرکت نمایند.

شرایط آثار ارسالی:

 ارسال آثار در کلیه قالب‌های شعری آزادü است.

 اشعار می بایست با موضوع شهر، شهروند،ü شهرداری و یا موضوعات مرتبط باشد.

 -هر نفر می توانند حداکثر 5 اثر ارسالü نماید.

 آثار ارسالی نباید در جشنواره های مشابهü دیگری حائز رتبه شده باشد.

 آثار می بایست تایپ شده و یا به صورت خواناü بر روی یک طرف A4 نوشته شده باشد.

 آخرین مهلت ارسال آثار 25/1/87 میü باشد.

 هر اثر ارسالی می بایست دارای شناسنامه ایü جداگانه باشد.( شامل نام و نام خانوادگي، نام اثر،

سال تولد، مدرك تحصيلي، نشاني كامل پستي و شماره تماس)

علاقمندان جهت کسب اطلاعات بیشتر و یا ارسال آثار خود می توانند به مرکز آفرینشهای ادبی قلمستان

واقع در خیابان 22 بهمن خیابان علامه امینی مجموعه فرهنگی باغ غدیر ساختمان الغدير مراجعه

نمایند.تلفن: 2602014-2602750-0311

در ضمن می توانید آثار خود را به ایمیل Ghalamestan@hamravi.com نیز ارسال نمایید.

 

تثبیت!

 

جامی به یاد نرگس مست "بریتنی"

                                یا

                                 دو قلم آرکانسیل برای "لیلی"

 

بقا

 

مختص ذات من اگر نیست

 

سال1350

 

یا 1351

 

ویا حتا1386

 

فرقی نمی کند

 

تا آنجا که به من مربوط می شود

 

ماههای سال دوتاست

 

 -فروردین و اردیبهشت-

 

و همه ی روزهای هفته «جمعه »است.

 

از خرداد تا اسفند،

 

به کارمورچگان بیشتر می آید تا من

 

-خلیفه ی خدا و شاهکار خلقت بی‌ تردید مورچه است با مغزی به‌قاعده و آرزوهایی

 

حداکثریکساله!-

 

و روزهای هفته...

 

صفحات بی‌مصرف تقویم اند

 

برای سیاه کردن "کارنامه‌ی بردگی"

 

و"وظیفه ای "

 

که اگر برسد

 

 مصرفش نه گل است و نبید و شادخواری و عیش

 

که معونه‌ی معاش است و اسباب اجرای احکام تخلی!

 

...

 

من

 

تثبیت شده ام!

 

Fixedدرمرحله ی oral!

 

متوقف شده در بهار 67

 

مانده در زمستان 70

 

گاهی در قرن چهارمم

 

و گاه

 

چهاردهم

 

چندی پیش  به ضرب و زور قرن سوم را تمام کردم

 

10قرن بعد را هم

 

با طی الارض و السماء

 

آمدم

 

پسوا را خواندم و

 

کریستوا، کاپلان و لکان و دیگران

 

از "سیگار فروش" که گفتم

 

روزبهانم درد گرفت

 

(جوشانده های طب الکبیر به کار نیامدلاجرم prozacاز تکلیف شراب هم  کارآمدتر

 

شد)

 

و بعد

 

قرن هفتم بود و من

 

"یک دست جام باده ویک دست "رخت نو!

 

ذکری به یاد مسجد و محراب می گفتم و

 

گوشه ی ابروی یار

 

در انحنای عشوه ی مذکور در عنوان

 

گم می شد!!

 

(انصاف را که این سجاوندی با آموزه‌های 5 استادش کاری نیست واگرتاکید

 

بر« !»نباشد به هیچ روی جای حیرت و شگفتی نیست)

 

درماندگی

 

در خود ماندگی

 

در "فروید" ماندگی

 

در "رومی" و" خواجه"....

 

از هرچه ماندن است متنفرم اما توان رفتنم هم نیست.

 

نامم بر بلوطی حک نخواهد شد.

 

دستنوشته هایم را به تو تقدیم می کنم

 

هرکه باشی

 

فقط بگذار دود سیگارم را

 

از لابلای موهایت

 

وارد ریه هایم کنم

 

چه‌گوارا و چمران نخواهم شد

 

شهریار و شاملو هم!

 

اما

 

اولین مردی خواهم شد

 

که دود سیگارش را از صافی دورنگ موهایت

 

خواهد گذراند.

 

 

                            ناصرهمتی

                                تهران

                                ۱۳۸۶

 

زن پشت به طلوع

 

تمام شب را که  گریه کرد

 

کلاغ ها گفتند

 

چهل کلاغ شاهد ،جناب قاضی

 

"این زن دیوانه است "

 

باور نمی کنید

 

تمام شهر مدرک

 

که هر صبح

 

خود را به خورشید دار می زند

 

تا از تمام شعرها خط که خورد

 

با صدای کلاغ ها

 

تخت خوابش را بیدار شود

 

                             سارا گرجی

 

 

 

مسافر دشت ناکجایم که چاره ای جز سفر ندارم

 

نمانده حرفی برای گفتن نگو که تاب خطر ندارم

 

به یاد می آورم خودم را نمی توانم بمانم این جا

 

چنان غریبم در این ولایت که از خودم هم خبر ندارم

 

امید برگشتنی نمانده نه پای رفتن نه تاب ماندن

 

پلی که ویران نکرده باشم عزیز من پشت سر ندارم

 

نیابی ام لحظه های آخر و کاسه ی آب هم نیاور

 

نگو نگاهی به پشت سر کن که طاقت چشم تر ندارم

 

طنین زنگوله های صحرا حکایت ایل دارد وکوچ

 

نخواه از من نرفتنم را نخواه راه دگر ندارم

 

مرا به خود می کشاند آن جا شمیم گل پونه های صحرا

 

به یاد من باش هم ولایت که چاره ای جز سفر ندارم

 

مهتاب سلطانی

 

هنوز پشت سرم قرآن هنوز پشت سرم اسپند

هنوز خوب نمی دانم چرا مرا به تو می دادند

 

سیاه رنگ لباس تو سپید رنگ لباس من

 

چقدر محو نگاهت شد تمام هوش وحواس من

 

همین که پلک زدم دیدم تمام زندگی ام هستی

 

مرا اسیر خودت کردی مرا به کنج دلت بستی

 

هنوز پشت سرم قرآن هنوز پشت سرم اسپند

 

وجود کوچک سرخش را به دست های تو می دادند

 

چقدر شیره ی جانم را به پاره ی جگرم دادم

 

یکی شبیه تو، شاید تو، تو را برای خودم زادم

 

هنوز پشت سرش قرآن هنوز پشت سرش اسپند

 

عزیز کرده ی بابا را به مرد زندگی اش دادند

 

چقدرزود چه برفی بود به روی زندگی ام بارید

 

سپید روی سیاهی ها به روی موی سرم خوابید

 

سپید رنگ لباس تو سیاه رنگ لباس من

 

چه جا به جایی تلخی بود که برده هوش وحواس من

 

هنوز پشت سرت قرآن هنوز پشت سرت  اسپند

 

هنوز فاتحه می خوانند هنوز فاتحه می خوانند

 

نفیسه سادات حسینیان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت