|
شعر اصفهان
|
سلام
شاید بعضی از دوستان این شعر را در وبلاگ یخچال خوانده باشند
که امیدوارم عذر بنده رابپذیرند:
در شگفتم از این همه برکات
رزق ما گشت شربت و شکلات
حق ما در مسیر اثبات است
شهر درگیر انتخابات است
انتخابات دوره ی ان اُم است
نام بعضی در این میانه گم است
چپ نباشد به کام ما اصلا"
راست هم نیست راه ما ایضا"
ما دقیقا"میانه رو هستیم
وسط این دوتا ولو هستیم
وقتی آمد زمان تبلیغات
هرخسی شد کسی در این میقات
بحث تبلیغ و چاپ راه افتاد
اتفاقات تازه ای رخ داد
کاغذی که برای چاپ کتاب
بود نایاب و کاملا" به حساب
ناگهان بی حساب ارزان شد
در همه شهرها فراوان شد
پوستر رنگی وسیاه وسفید
منتشر شد به سبک های جدید
پخش شد در سراسر میهن
تا شود چشم کوچه ها روشن
بنر و سیلک در همه ابعاد
نصب شد باز در تمام بلاد
خلق وخوها شبیه قند شدند
ریش ها اندکی بلند شدند
یقه ها کم کمک به بالا رفت
دست ها رو به عرش اعلا رفت
قیمت عشق و حال بالا رفت
پس مقام زغال بالا رفت
عشق وحال و زغال مرتبطتند
هر دو با اشتغال مرتبطند
بوی عطر زغال جاری شد
فصل فصل سیاه کاری شد
عشق و حالی که جنسش از دود است
راه رفتن به سوی معبود است
راه های رسیدن به خدا
طبق یک گفته ی دقیق وبه جا
هست خیلی زیاد در دنیا
راه های رسیدن به خدا
فکر و ذکر کسان دیگر خواه
هست خدمت به کل خلق ا..
خدمتی که درآن رضای خداست
هر نفس نیتش برای خداست
الغرض حرف ها زیاد شدند
قول ها بی هوا زیاد شدند
بعضی از روزنامه های مریض
پر شد از تیترهای همهمه خیز
که فلانی چکار خواهد کرد
همه را نو نوار خواهد کرد
که فلانی چقدر محبوب است
قولش از قول های مرغوب است
یا فلانی جوان و پرشور است
دشمن دشمنان منفور است
یا فلانی اگر رود سر کار
میوه می روید از همه اشجار
از درختان سرو و کاج و چنار
موز می روید و هویج و خیار
یا فلانی که خوب کردار است
یکی از دکتران بی کار است
سخت دنبال اشتغال است او
از مشاهیر اعتدال است او
اسم هر کس که از فلم افتاد
بوده حزبش همیشه باداباد
قول دادندبعضی از حضرات
راست باشند در تمام جهات
صاف باشند و زیر و رو نشوند
خر که از پل گذشت در نروند
یک نفر آمد از عدالت گفت
از خوشی های بی نهایت گفت
دیگری گفت از مسلمانی
از کرامات خوب انسانی
کسی آمد دم از تورم زد
حرف هایی پر از توهم زد
گفت ارزان کنم گرانی را
نفت و بنزین و آنکه دانی را
گفت ارزان کنم مشما را
هم مشما و هم مقوا را
تا عمومی کنم تخصص را
رایگان می کنم تنفس را
شیر یارانه ای صفی نشود
دهن اشتران کفی نشود
تا که ارزان شود همه اجناس
رأی باید دهید با اخلاص
رأی باید دهید با نیّت
تا ببینید رنگ امنیّت
من همیشه به یادتان هستم
لایق اعتمادتان هستم
باخبر هستم از مشاکلتان
حل کنم روز و شب مسائلتان
زندگی را به کامتان بکنم
نفت را هم به نامتان بکنم
من سیاست ندار ماهری ام
دشمن اول جزایری ام
بیشتر از حقوق خود نبرم
کت و شلوار تازه هم نخرم
دردهایی کشیده ام که مپرس
کوچه هایی دویده ام که مپرس
سال ها در مسیر اصلاحات
دشمانی گزیده ام که مپرس
من عدالت می آورم اینجا
استطاعت می آورم اینجا
کارهایی سترگ خواهم کرد
خانه ها را بزرگ خواهم کرد
سمت خارج نمی روم هرگز
مثل کردان نمی شوم هرگز
مدرک دکترای من اصل است
ارتباط من و خدا وصل است
من سوی زرق و برق می نروم
جانب غرب و شرق می نروم
سمت صندوق اگر روید همه
صاحب خودرو می شوید همه
جی ال ایکسی به مصطفی بدهم
زانتیایی به مجتبی بدهم
خانه ای می دهم به هر نفری
می دهم من به رغم هر خطری
قصه این جای ماجرا که رسید
نوبت عرض حال ما که رسید
غصه ناگاه از حوالی شهر
متواری شد و اهالی شهر
شاد و خندان به راه افتادند
رأی موعود خویش را دادند
بگذریم از نسیم اصلاحات
که فنا شد در ابتدای حیات
بگذریم از گرانی موجود
از همه رنج های نا محدود
بگذریم از چنین گرانجانی
چون که شد آب و برق مجانی
بگذریم از توهم یکریز
بگذریم از جهان بی تبعیض
بگذریم از نوید آزادی
از همین کوچه های آبادی
بگذریم از جماعت بی پول
از همه عهدهای نامفعول
بگذریم از هوس که بی منت
رد شدیم از غم صلاحیت
بگذریم از هوس که دانستیم
ما همین قدر می توانستیم
بگذریم از هر آنچه باید گفت
که همه چیز را نشاید گفت
محمد حسین صفاریان
سلام دوستان عزیز
در چند ماه اخیر دو کتاب از دوست شاعرم «محمد جواد آسمان»عزیز به چاپ رسیده است یکی از آن ها که توسط نشر تکا به چاپ رسید «لیالی مجنون» نام داشت و در بر گیرنده شعرهای آیینی او بودو کتابی هم که به تازگی ازاومنتشر شده است «باغ بی سایه» نام دارد که در بر گیرنده شعرهای آزاد اوست و ازسوی دفتر شعر جوان راهی بازار نشر شده است دوستان صاحب ذوق می تواننداین کتاب ها از نمایشگاه کتاب تهران غرفه های نشر تکا ودفتر شعر جوان تهیه کنند
این هم یکی از جدیدترین غزل های آسمان:
شاعر شبت بخیر تو این جا چه می کنی؟
در شهر مرده ها تک وتنها چه می کنی؟
دیگر زمان معجزه کردن گذشته است
حتی اگر مسیحی این جا چه می کنی؟
پیغمبران یکی یکی از یأس مرده اند
سوراخ وحی گم شده حالا چه می کنی؟
می خواستی مسیر زمان را عوض کنی؟
در شامگاه روز مبادا چه می کنی؟
رنگ جهان عوض شد و چیزی عوض نشد
امشب که رفت باغم فردا چه می کنی؟
گیرم که روزی از غم نان جان به در بری
با غصه های مردم دنیا چه می کنی؟
محمد جواد آسمان
![]() |
«از اين عاشقي ها» گزيده اشعار محمدحسين صفاريان، شاعر
جوان و خميني شهري است كه از سوي انتشارات تكا به چاپ
رسيده است. اين مجموعه در 4 فصل غزل، مثنوي، ترانه و رباعي به
دست چاپ سپرده شده است. «از اين عاشقي ها» مجموعه
شعرهاي كلاسيك شاعري است كه شعر سنتي فارسي را خوب مي
شناسد و آشنايي كافي و قابل قبولي با صور خيال شعر گذشته دارد و
بخوبي مي تواند اين مسير را دوباره طي كند.
اين مجموعه همان گونه كه از نامش برمي آيد، دفتر شعري است
حاصل ارتباط ذهني شاعر با دلبستگي هايش.
در نگاه كلان، آثار حاضر در اين مجموعه را مي توان داراي 2 موضوع
اصلي دانست يعني عاشقانه و مذهبي.
عاشقانه هاي صفاريان بيش از همه با ذهنيت كلاسيك عاشقانه
سرايي در جهان معاصر سروده شده اند كه بهترين نمونه آن غزل هاي
منزوي است؛ شاعري كه البته سال هاست بر شعر عاشقانه استان
اصفهان سايه اي سنگين انداخته است. بيشترين حجم اين مجموعه
با طنين عروس شعر پارسي غزل همراه است؛ غزل هايي كه نمايانگر
روحيه، تمايلات، دغدغه ها و زبان صفاريان هستند.
در نگاه به غزل ها، از اين عاشقي ها، با چند دسته غزل
روبه روييم كه البته هيچ كدام از آنها با مشكلات بنيادين اين قالب از
ناهنجاري هاي زباني گرفته تا پيچيدگي هاي بي دليل كلامي و جابه
جايي اركان جمله مواجه نيستند.
در اين ميان بيشترين حجم به غزل هايي اختصاص دارد كه به
وضوح دونفره اند. يعني در تقابلي كاملاعاشقانه و البته نجيب ميان من
و تو شكل مي گيرند. البته در اين عاشقانه هاي زميني معمولابراي
پرهيز از جسماني سرودن، شاعر به سمت بهره گيري ذهني از صور خيال مي رود و سهم تشبيه در اين ميان از ديگر صنايع بديع بيشتر
است.
آب ترين آب تويي تشنه ترين نگاه من
مثل كوير سوخته خشكي سال و ماه من
مبداء دلپذير تو پيچ و خم مسير تو
مقصد ناگزير تو عاشق سر به راه من
خنده دلفريب تو، رايحه نجيب تو
سرخي باغ سيب تو، وسوسه نگاه من
مي دوم و نمي رسم هيچ كجا به پاي تو
يكه سوار خاك تو، گردوغبار راه من...
در كنار اين دسته غزل ها كه البته گاهي تكرار بيش از حد تقابل در
آنها، غزل را از خوشخواني مي اندازد، حجم قابل توجهي از غزل هاي
اين مجموعه نيز به حديث نفس مي پردازند.
حديث نفس اگرچه در طول تاريخ شعر و بويژه عاشقانه سرايي
فارسي پشتوانه اي سترگ دارد، در غزل معاصر و بويژه غزل انقلاب
جاي ديگري گرفت و شايد بيش از همه اين شور دوباره را مديون
شعرهاي نوستالژيك سال هاي پايان جنگ باشد.
غزل هاي حديث نفس محمد حسين صفاريان در مقايسه با ديگر
بخش هاي اين مجموعه به نظر درخشان ترين فرازها را شكل مي
دهند؛ چرا كه شاعر در آنها معمولابا استفاده از اوزان ملايم و نسبتا
بلند ضرباهنگي صميمي از واژگان را استخدام مي كند.
در نفس هاي خسته ام تنها حسرت جاودانه اي مانده است
از هياهوي عشق ديروزم خلوت شاعرانه اي مانده است
از من اين رد پاي سرگردان سرگذشتي نفس نفس درد است
در شگفتم نفس كشيدن را در شگفتم بهانه اي مانده است
برف هي برف برف مي بارد، گيسويم زير برف ها اما
از بهار جواني ام اما مطمئنم جوانه اي مانده است...
اين حديث نفس ها البته گاهي در تقابلي ملموس با تو شكل مي
گيرند؛ اما اين بار اين تقابل تكرارشونده و آزار دهنده نيست:
بي تو هم بغض غزل هايي ملال آور شدم
گرچه تنها بودم اما باز تنهاتر شدم
پر زدم پر ريختم عريان شدم از هر چه بود
چون درختي در هجوم بادها پرپر شدم
سوختم در چرخه تكرارهايي ناگزير
مثل ققنوس هزاران بار خاكستر شدم...
نگاهي به غزل هاي مذهبي صفاريان نيز مويد همين دلبستگي او
به عاشقانه سرايي است. او در اين شعرها نيز با پرهيز از مرثيه
سرايي، بيش از همه به سمت سرايش مذهبي هاي عاشقانه رفته
كه گاهي از لحن حماسي نيز بهره مي گيرند؛ گرايشي كه در شعر
مذهبي و به ويژه در شعر عاشورايي پيشينه اي سترگ دارد و بويژه در
دستان «فواد كرماني» به اوج مي رسد.
طنين ناي تو در گوش ابرها مانده است
ببار! حنجره ام تشنه خدا مانده است
تو ماجراي نخستين عاشقي بودي
كه رد پاي تو در هر چه ماجرا مانده است
تو منتهاي سوالي تو آن معمايي
كه هر نگاه تو را يك جهان چرا مانده است
تو بيكرانه ترين بيكرانگي هستي
كه از كجا به كجا تا به ناكجا مانده است
هنوز خون تو در رگ رگ زمان جاري است
هنوز هم تپشي در دقيقه ها مانده است
هنوز همدم و هم بغض و همنواي توام
هنوز در نفسم آهي آشنا مانده است
پر از ترانه، پر از اشتياق سوختنم
هنوز شعله سرخي از اين صدا مانده است
عاشقانه هاي صفاريان بيش از همه با ذهنيت كلاسيك عاشقانه
سرايي در جهان معاصر سروده شده اند كه بهترين نمونه آن غزل هاي
منزوي است اما فارغ از اين دسته بندي، در غزل هاي اين مجموعه
گاهي با سركشي روحيه عراقي وار و البته بيشتر مولاناپسند شاعر در
چند غزل مواجهيم.
با دل من چه كرده اي اي گل شعله پوش من
اي كه طنين عشق توست روح ترانه جوش من
از طرف ديگر شاعر اين مجموعه بوضوح علاقه خاص به
تركيب سازي دارد كه به عقيده نگارنده ميراث سبك هندي است براي
غزل معاصر.نكته جالب آن است كه تركيبات صفاريان اختلاطي هستند
از عينيت و ذهنيت. همين 2 ويژگي سبب مي شود چندان ذوق
مخاطب را نيازارند و غزل را از خوش خواني نيندازند:
هر نفس راهي درياي جنوني هستم
كه فراموش ترين مدفن قايقران هاست
يا:
حدود ساعت باران و گاه برق نگاه
ترانه در تن ني زارها زبانه گرفت
اما چند نكته درباره ترانه ها و مثنوي هاي «از اين عاشقي ها:»
تنها جايي كه در كتاب با اعتراض و لحني عتاب آميز از طرف شاعر روبه
روييم، نخستين مثنوي مجموعه است كه البته نتوانسته از پس اين
مهم كه براي صفاريان خلاف آمد عادت بوده خوب بربيايد. اين مثنوي
لحن بيش از حد صريح به خود گرفته و به يكي از نقاط ضعف مجموعه تبديل شده است:
ز دست گرم و سردتان گريزانم
عجيب از دل بي دردتان گريزانم
شما كه ظاهر معصوم و چشم تر داريد
نقاب ها را از روي چهره برداريد
شما كه دست شما پيك آشنايي نيست
شما كه رنگ طلوع شما طلايي نيست
شما كه پنجره هاتان به هيچ سو وا نيست
شما كه وسعت تان وسعت تماشا نيست
شما كه گوش نكرديد هاي هاي مرا
به باد هرزه سپرديد نينواي مرا
از سوي ديگر گاهي مثنوي ها و غزل مثنوي ها از لحاظ محتوا، فرم
و حتي تعداد ابيات تفاوت محسوس با غزل ها ندارند و اين تغيير ظرف در
مظروف هيچ تاثيري نگذاشته است.
افتاد در اين بركه نگاهي كه تو بودي
جزر و مد پي درپي ماهي كه تو بودي
از آن طرف ابر به من زل زده بودي
تا بركه تنهايي من پل زده بودي
پلكي زدي از دور و نگاهت به من افتاد
چرخيدي و چرخيدي و راهت به من افتاد...
همچنين پيام هاي بعضي ترانه ها بيش از حد رو و عريان است.
اين اتفاق از ذكاوت شاعري صفاريان بعيد بود.
مي خواستم بدوني كه عاشق ترينم
كه از داغ عشق شقايق ترينم
مي خواستم بدوني كه بي تو نمي شه
كه دور از تو روزم سياهه هميشه
مي خواستم بدوني كه دلگيرم از تو
ولي خنده هامو نمي گيرم از تو...
البته مشخص نيست چرا در انتهاي فصل «ترانه» 2 شعر با زبان
رسمي به چاپ رسيده است. در اين بين به نظر اشتباه در
صفحه بندي اصلي ترين متهم است.
پايان سخن آن كه به گمانم صفاريان در شعرهايش هرگز به دنبال
انديشه انتقادي نيست و نبود اين انديشه كه مهم ترين ويژگي و بناي
پس از دنياي كلاسيك (همان مدرن و پست مدرن) سبب شده است
روحيه شاعري او همواره در حال و هواي جهان سنتي باقي بماند.
البته اين روحيه و انديشه انتقادي، آنجا جنبه هنري به خود مي گيرد
كه شاعر با آگاهي مناسبي از اتفاقات گذشته و حال ادبيات، انتقاد
خود را به جهان بيني ادبي مرسوم و كليشه اي و حتي زبان خودكار
شده و تكراري جريان هاي ساكن ادبي متوجه كند و اتفاقي متفاوت را
در ادبيات رقم بزند وگرنه انتقاد سطحي و عريان اجتماعي و فرهنگي
نه هنرمندانه است و نه نيازمند انديشه انتقادي.
سلام دوستان عزیز
سال نو را به همه تبریک می گویم به ویژه به دوستانی که در پست قبل کامنت های محبت آمیز گذاشته بودند و بنده نتوانستم پاسخ آن ها رادر وبلاگ هایشان بدهم امیدوارم روزهای خوش و پر موفقیتی را پیش رو داشته باشید این شعرها را به عنوان عیدی بپذیرید.
1
دستمالم را زیر درخت آلبالو گم کردم
حالا از در باغ وارد که می شوم
زیر کدام درخت
دنبال تو بگردم؟!
2
آنقدر در بادکنکم آه کشیدم
تا از غصه
ترکید
3
باد خواب گلها را تکاند
و روی بند
پهن کرد
ستاره ربیعی ۱۴ ساله
کلمات بهم بافته ی من
دردی ازتو و هیچ کس
دوا نمی کند
تو دلت می لرزد و من
گوش هایم را کر می کنم
چشم هایم را می بندم
تا سکوت مثل برف
روی حرف هایم بنشیند
مثل برف
تا ادامه ی این شعر را
سپید بخوانی...
هاجر فر هادی
هر دم نفسی کشنده ام می ترسم
بغضی در حجم خنده ام می ترسم
چون آینه ای در نفس گورستان
از این که هنوز زنده ام می ترسم
***
بغض شب کوچه باغ ها را بشکن
باران شو وپشت داغ ها را بشکن
برخیز و به پیشواز تنهایی مان
امشب همه ی چراغ ها را بشکن
محمد معماریان
تب است این که مرا سمت رود پر داده
همان تبی که به قایق دل خطر داده
چقدر تشنه ام، این رود باز تالاب است
نه می رود، نه به من وعده ی سفر داده
چو توسکا شده ام پای پیکر مرداب
ولی خدا به دلم وعده ی خزر داده
چقدر سوختم این فصل و شاخه های دلم،
خم است و بیشتر از سهم خود ثمر داده
و دود آه بلندم در این جزیره ی دور
چقدر رقص کنان عشق را خبر داده
درخت زندگیم از فنا نمی ترسد
تمام عمر، فقط میوه ی تبر داده
چقدر پیچک و نی دیده ام در این مرداب
خدا چقدر به من بال های تر داده
آسیه برهانی
آرام می نشيند و آرام می شود
در چشمهای سرکش تو رام می شود
آرام می نشيند و دل می دهد به تو
آری ! طلسم کرده ای و خام می شود
با پای خويش آمده تا باورت شود
بی آب و دانه صيد در اين دام می شود
گاهی زمان سريع تـر از باد می رود
گاهی زمـانِ گردش ايـام می شود
باور نمی کنی به هوايت نشسته است
عشق است آنچه بر دلش الهام می شود
بـاور نمـی کنی که ز اعجـاز بـودنت
هر لحظه بی تو غرق در اوهام می شود
آی ای نشسته در همه ی بيت های شعر
از نام تـو غـزل همـه ايهام می شود
ناباورانه بر دلش – آری – نشسته ای
آنچه نبايد – آه – سرانجام می شود !
سمیه طوسی
چه ها به باغ در این روزگار آمد و رفت
سر خزان به سلامت بهار آمد و رفت
هزار بار خیالت به ذهن من انگار
هزار بار در این خانه یار آمد و رفت
کسی که لحظه ای از من جدا نشد هرگز
چه ساده با غم دوری کنار آمد و رفت
نسیم با همه آرامشی که می آورد
چقدر موی تو را بی قرار آمد و رفت
تمام خاطره ها را قدم زدم تا صبح
بدون هیچ صدایی قطار آمد و رفت
مجید خندانی
ای سرزمین سبزترین بهارها
ای سرزمین سرخ ترین لاله زارها
ای قله ی شکفته، آتشفشان زخم
ای که نشسته بر دل خونت شرارها
خون سیاوشانت تا ریخت بر زمین
آتش دوید در شریان انارها
منصور ها زخاک تو سر برکشیده اند
تا بسپرند سر به بلندای دارها
ای مشرق شقایق، ای خاک چاک چاک
ای قله ی طلوع همه داغدارها
با گیسوان کرخه وکارون کشیده ای
بر شانه های خشک زمین جویبارها
با بیستون ونقش جهانت نهاده ای
در گردش غریب زمان یادگارها
دستت هنوز تشنه ی دستان رستم است
چشمت هنوز خیره ی اسفندیارها
در تو هنوز همهمه ها مست وسرخوش اند
نبض بهار وموج هیاهوی سارها
حافظ هنوز وشاخه نباتان مشرقی
سعدی هنوز ولعل شکربار یارها
ای خاک خسته دور پریشانی ات گذشت
دیگر بس است هرچه تورا انتظارها
اینک سوار دوستی از راه می رسد
از لا به لای همهمه ها وغبارها
محمد حسین صفاریان
سلام
در پگاه دروغ
مؤذنان بی محل حنجره دریدند
روسپیان محل فارغ شدند
جاده را
همچون کلافی سردرگم
گره خواهم زد
به درون آینه
پرتاب خواهم کرد
برف خواهم شد
و سایه دستان تو را
که در حاشیه آینه
تکان می خورند
و رد پایم را
خواهم پوشاند.
چادرها مرا می شناسند
وقتی مادر عروسی ندارد
هیچ سپیده ای برایم چادر سر نمی کند
و تا چشم کار می کند
کوچه هایم را شب می خورد
من اهل ایل نیستم
سیاهها را جمع کنید
و برایم از پادشاه کولیها بگویید
از پدرم
یا حتی از خودم
وقتی هنوز
مستی رختخواب از تنم بیرون نرفته
یا از کشور چهل تکه ام
که مادرم دوخت
آنجا که تمام شهر هایش را
با دنده هایم می گردم
و ته هیچ کوچه اش را پیدا نمی کنم
کاش بالا می آ ورد
کوچه هایم را
یا صبحها
هنوز دفتر نقاشی ام بودند
با بودنِ بدون تو دیوانه می شوم
حتی برای اسمم بیگانه می شوم
انگار سالهاست گذشته است،سالهاست
این لحظه ها که می شود اما نمی شوم
من مانده ام، زمان ولی از من گذشته است
چون خاطرات دور تو افسانه می شوم
افسانه می شوم که بمانم به خاطرت
تا بیشتر بمانم ، افسانه می شوم
افسانه می شوم ؟ نه، اسطوره می شوم
از شمع ماندنی تر، پروانه می شوم
پروانه نه، که یک نفس آتش گرفت و رفت
پروانه نه ،که ساکن میخانه می شوم
تا لحظه های بی که تو را زندگی کنم
اصلاً همین اتاقِ همین خانه می شوم
مثل همین اتاق دلم تنگ می شود
نه شمع می شوم، نه پروانه می شوم
من هم درست مثل خودم عاشق تو ام
مجنون نمی شوم؛ نه ، دیوانه می شوم
اسم مرا صدا زد؟ نه اسم من نبود
دارم برای اسمم بیگانه می شوم
اسم مرا صدا زد امّا کسی نبود
برگرد بی تو دارم دیوانه می شوم
امیر فرخ عقیلی
منتی نیست ز نارنج و خزان باغِ مرا
رحمت صاعقه آتش زده ییلاقِ مرا
لب خاموش من از سنگدلی لعل نبست
چمن لاله ندارد جگر داغ مرا
دل من نقش فراموش تر ازآینه بود
ورنه داد آهِ سحر جیره ی شلاق مرا
صبح،پرپر زد و خاکستر،خاکستر زاد
داد بر باد نسب نامه ی میثاق مرا
جغد شد حسرت و بر گنبد دیگر ننشست
جفت شد با غم و واریخت ز هم طاق مرا
پرچم طالعم از خانه ی خورشید تهی ست
شب مپندار گران جانی آفاق مرا
گو به خورشید که از سایه نشینان که گذشت
به شهیدان برساند خبر داغ مرا
محمد جواد آسمان
و در اين ابر صداييست كه همزاد من است
اين صدا صاعقهدر صاعقه فرياد من است
قرنها دلهره جاريست در انديشهي من
زخم صد خاطره جاريست در انديشهي من
شعر من سايهاي از آه نفسگير من است
آه من آينه درآينه تصوير من است
صبح بودم كه شب سرد و سياهي شدهام
نفسي نيست كه فوّارهي آهي شدهام
چشم صد پنجره در من نگران است هنوز
داغ صد سرو در اين دشت روان است هنوز
باد از جادهي يخ بستهي پاييز گذشت
باغ عريان شد و سرسبزي ما نيز گذشت
زخمهاي كهنم باز دهان واكردند
سالها پيش از اين خاطره چنگيز گذشت
تلخ شد تلختر از تلخ همه خاطرهها
شور شيريني و افسانهي شبديز گذشت
ابر تاريك مصيبت همه جا را پوشاند
روزها آه كه در گريهي يكريز گذشت
روح خيّام از اين دشت به آرامي رفت
عمر در حسرت شعري طربانگيز گذشت
من و اين دشت فراموشترينها شدهايم
آه آه از من و اين دشت كه تنها شدهايم
هيچكس نيست كسي نيست به تنهايي ما
و كسي نيست يقيناً يه شكيبايي ما
من و اين دشت همين خرمن اندوختهايم
باد ميداند از اين شعله كه افروختهايم
پشت سر هيچ به جز سايهي شمشيري نيست
پيش رو نيز به جز نالهي زنجيري نيست
پشت سر خاليخاليست پلي حتّي نيست
از همه باغچهها شاخهگلي حتّي نيست
كشتِ امسال هراس است نچيدن بهتر
حاصل مزرعه داس است نچيدن بهتر
قصّه اين بود كه گرگ از رمهي ايل گذشت
قصّه اين بود كه يك قافله قابيل گذشت
ما در اين دشت به دنبال چراغي گشتيم
سالها رفت كه در حسرت باغي گشتيم
قصّه اين بود كه سيل آمد و گندمها را
با خودش برد نفسها و تبسّمها را
قصّهي ابر ورق خورد و به باران نرسيد
خواب آشفتهي اين بغض به پايان نرسيد
محمد حسین صفاریان
سلام دوستان عزیز
درگذشت استاد دوست داشتنی شعر و طنز را به همه هنرمندان
و هنر دوستان تسلیت عرض می کنم خدایش بیامرزد
هوا داغ شده بود
که سرد شدی
و بالشم هنوز
گریه می کرد!
***
من دختر محکمی هستم:
که زمین خورده است
و
سیلی های محکمی.
شبیه گوشهای دراز روی سرم شده ام
کافیست آخورم را عوض کنند
آن وقت
چشمانم را می بندم :
و لبخند می زنم
و از یاد می برم
وقتی که سرد شدی
هوا داغ بود
و من هنوز
دختر محکمی بودم!؟
مولود گودرزی فر
با صدای کلاغ ها
بیدار می شود
پارک
بی انتظار کسی که با نیمکت های خالی
عکس یادگاری بگیرد
همیشه از همین طرف می آمد
باد
پاییز درست همین جا اتراق می کند
وسط پیشانی من
تا مرور کند
خش خش بوسه های تورا
محمد حسین صفاریان
سر به خیابان می گذارم هر شب
با لبخند پررنگی
که جان میدهد برای بوسیدن
پیراهنم را به باد میدهم
و حسهای ناتنییم را
به مردی که تف میکند به چراغهای قرمز
و تندتند جریمه میشود
جنونم در آغوش سردش جانمیکند...
ـ آخ عشق من...
عقم میگیرد
عقم میگیرد...
در یکی از کوچه پسکوچهها
بچهای میافتد
ندا شمسکیا
برای استاد مهدی ملکی عزیز
ای چشم های زلالت آیینه ی مهربانی
چون کودکان بی تظاهر چون پیرها آسمانی
بگشای لب تا بجوشد از چشمه سار سرودت
در قحط سال معانی صد رود رنگین کمانی
آری قلم را بچرخان تا واژه ها گُر بگیرند
آن سان که سوزان بمانند بر دفتر بی زمانی
بنویس تاریخ را تا در یاد دوران نمیرد
آن لحظه های شگرف و ناباور جان فشانی
ای کوه در خود فرو ریز آتشفشان شو عیان شو
لبخند تو چون لباسی ست بر بغض های نهانی
بنویس خود را که در من شور جنون جان بگیرد
بنویس تا خو بجوشد در رگ رگ پهلوانی
مدیون آن سروهای هم سنگر و عاشق توست
مانده ست پروازها را امروز اگر آشیانی
می مانمت گرچه بالی هم اوج پایت ندارم
رفتند اگر از کنارت فوج رفیقان جانی
احسان عشقی
تو ماهتاب منی، باز عزم جنگ مکن
ملول و خسته منم؛ قصد این پلنگ مکن
خدای را صنما این بتان زیبا را
به جرم اینکه شبیه تواند سنگ مکن
دلا دلا، شب معراج هر کسی جایی است
هراس از ظلمات دل نهنگ مکن
اگر به خانه ی من آمدی چراغ بیار
اگر به خانه ی من آمدی درنگ مکن
بیا بمان و بیا و بخوان؛ بیا و برقص
وگرنه جای مرا این میانه تنگ مکن
...که دستهایم را از «دوباره» بنویسم
و این نگفتن را راه چاره بنویسم
و شاید اصلا اینکه اگر در این فرجام
غزل وفا نکند، چارپاره بنویسم
و بعد فکر کنم که دوباره قافیهها
نوشتهاند که من از هماره بنویسم
همارههای دوباره، نه راه چاره، نه...خُب
تو را در این بیگاری چهکاره بنویسم؟
برای اینکه تو را تا من آشتی،
این بین
چه خوب میشد پیکی سواره بنویسم
که از غبار تن هفت قرن پیش از این
بیاید و من بیاستخاره بنویسم
«تمیل بین یدینا» و بعد بی که تو را
میان چنبرهی استعاره بنویسم
دل از تو بازنگیرم، دل از تو برنکنم
شبان سوخته را پرستاره بنویسم
چه خوب میشد اگر میشد و... نخواهد شد
چه بد که باید رمز و اشاره بنویسم
ابراهیم اسماعیلی اراضی
سلام مجموعه جدید من با نام از این عاشقی ها
توسط نشر تکا به چاپ رسید. این مجموعه ۱۷۳ صفحه ای شامل ۶۴ غزل
۸ مثنوی ۲۰ ترانه و ۱۴ رباعی می شود که با قیمت۱۸۰۰ تومان وارد
بازار نشر شده است.
دفتر فروش نشر تکا :تهران خ انقلاب بین صبا و فلسطین پلاک ۱۱۷۸
تلفن: ۲-۶۶۴۱۵۲۷۱