|
شعر اصفهان
|
سلام دوستان
دیر به روز شدیم اما در عوض از چند شاعر اصفهانی وخمینی شهری
شعر
می زنیم امیدواریم که خوشتون بیاد
چون شرم سرخ گونه هایت بر دهانم
مانده ست طعم بوسه ات زیر زبانم
مانده ست گرمای تنت بر دستهایم
مانده ست نبض گردنت روی لبانم
آ
میزش آب است وآتش ، روز با شب
وقتی که دستم را به دستت می رسانم
بعد از تو هر زاینده رودی گاو خونی ست
بی دستهای عاشق تو مهربانم
هر پل شبیه استخوان لای زخم است
هر رود زخمی تا درون استخوانم
حسمی کنم چون ابرها بی آشیانم
چون مرغ های خانگی بی آسمانم
شاید شبیه ابرها باید ببارم
چون مرغ عشقی در قفس باید بخوانم
چون کام گنگ دره ها غرق سکوتم
چون بغض کور کوه ها آتشفشانم
این روزها بیزار از نقش جهانم
بیزار از پس کوچه های اصفهانم
ای کاش که بالا می آوردی سرت را
با چشم های خیس می گفتی بمانم
احسان نوری
******************************************
این بار جر نمی زنم ،
این بار
با چشم بسته هر چه بگویی قبول !
چشم مرا ببند
با دستمال گُل گُلی ات
: ((دسمال من زیر درخت آلبالو گم شده ))
من بی سواد
من با سواد چشم تو می خواندم
: ((سواد داری؟
نوچ
نوچ
بی سوادی ؟
نوچ
نوچ ))
چشم مرا ببند
تا با سواد چشم تو باشم
من خر شدم
برداشتم از چشمهام
آن دستمال آبی کوچک را
((دسمال آبی وردار
پر از گلابی وردار))
من چشم باز کردم وبازی تباه شد
دنیا سیاه شد
چشم مرا ببند
با دستمال آبی گلدارت
__ دسمال من زیر درخت آلبالو گم شده
عباس کیقبادی
******************************************
تا رسیدن به تو در حد توانم باشد
باید این بار نگاه تو جهانم باشد
اسم تو ،فکر تو ، چشمان ترت ، نه باید
طعم لب های تو هم زیر زبانم باشد
می شود دیدن تو این عطش هر روزه
شرح یک واقعه در حدس و گمانم باشد
کاش آغوش تو اندازه ی من وا بشود
نفست مایه ی شور وهیجانم باشد
نام من را ببر و لب به لبانم بگذار
تا تب بوسه ی تو طعم دهانم باشد
چشم های تو اگر باز زبان باز کنند
پشت هر پلک زدن ، نام ونشانم باشد
حسین عبدالوند
*******************************************
وقتی کویــر غمزده سر برداشــت از شانه های خاکی تــبدارش
در حـسرت نوازش باران بود صحـــرای گونــه های عطشـبارش
عــمری کشـیده بــــود به هـر وادی بار گــناه آدم و حــوا را
می خواست تا بهشت خودش باشد حتی اگر سـبک نشــود بارش
بر خود نهیب زد که:« چه می خواهی در این کویر بی سر و پا شاعر؟
وقتش رسیده است خودت باشی،فرصت هنوز هست که... بر دارش!»
دستش به سوی بطری خالی رفت ،فریاد زد:« سراب نمی خواهـم»
طی کــرد التهاب بـــیابان را با چشـمهای از همه بـــــیزارش
بیچاره مرد هـیچ نمی دانست چـیزی ورای حادثه در پیش است
تصویر گـنگ مرگ نمی گنجـید بر لوح خاک خورده ی افکارش
عقرب تمام تلخی نیشش را در جثه ی تکـــیده ی مرد انداخت
جسمی کـــبود روی زمین افتاد اما هنوز قلب گرفتارش. . .
یک عمر در امید رهایی سوخت حا لا ولی چقدر هراســــان بود
از ایـنکه مرگ در نوســـان باشـــد در امـتداد پیکــــر بیمارش
با این همه مصیبـــت و درد اما فکری هنوز قلقلکش میـــــداد
اینــکه رسیده بودبه این دوزخ، می سوخت بی ترانه ولی یارش...
آرام زیر لب غزلی سرداد می خواست جاودانه شود هر چــــند
می دیـــد کل مردم دنــیا را در طـرح جاودانه ی انــــکارش
در انتهای قصه که چشمانش سنجاق شد به خاطره ای مجــهول
بغض سـیاه ابر ترک بر داشت بر گونه های سـرد عطشــبارش
محدثه خسروی
دستي به موي تو دارم دستي به گيسوي دريا
شوقي به سوي تو دارم چشمي به بي سوي دريا
من صخرهسار ستيزم، پهلو به پهلوي ساحل
همواره نبض جنونم بازو به بازوي دريا
اين موجهاي خندهي توست كز دورها ميخروشد؟!
يا قهر و اخم تو آميخت با چشم و ابروي دريا؟!
خورشيد خط افق را در خود به آتش كشيدهست
يا اينكه خون گريه كرده ست چشمي در آن سوي دريا؟!
مهتاب بالا ميآيد تا ساعتي ديگر از آب
اي كاش ميشد برقصد با ماهبانوي دريا
من بغض آوارهاي را عمريست بر دوش دارم
امشب ولي ميگذارم سر را به زانوي دريا