تبليغاتX
سی پل
شعر اصفهان

سلام

 

وسلام بر حسین

 

******************************************************

 

 

برف از بس که دراین باد پریشان شد  و ریخت

 

رفت وخود را به بیابان زد و باران شد و ریخت

 

 

شمع وپروانه یکی مسجد ومیخانه یکی

 

بس که باید همه در پای تو ویران شد و ریخت

 

مست می آمد وآن باده که در دستش بود

 

آبروی دو جهان بود مسلمان شد و ریخت

 

آبروی دو جهان خون گلوی دو جهان

 

اشکهای تو در آن سوی بیابان شد و ریخت

 

لب این رود نشست وکف آبی برداشت

 

که نگاهش به تو افتاد وپشیمان شد و ریخت

 

ای که نزدیکتری از رگ گردن به بهار

 

غنچه ات قطره ای از خون شهیدان شد و ریخت

 

مهدی جهاندار

 

******************************************************

 

من بودم وخاطرات  بی سر در خون

 

دل مثل کبوتری شناور در خون

 

گفتم  غزلی بگویم اما چه کنم ؟

 

با این همه واژه های پرپر در خون

 

******

 

در دامن دشت شعله زاری مانده است

 

آن سوی افق خط غباری مانده است

 

سر گشته در این سکوت ، تنها ، تنها

 

سم ضربه ی اسب بی سواری مانده است

 

محمد حسین صفاریان

 

******************************************************

 

شب می رود زعالم اطناب بگذرد

 

از پیچ وتاب زلف تو بی تاب بگذرد

 

امشب خیال چشم تو امکان نمی دهد

 

از چشم های خسته ی من خواب بگذرد

 

تو چون نسیم در گذری، می شود نسیم

 

از خواب چند ساله ی مرداب بگذرد ؟

 

ترسم که این نماز به دوزخ کشاندم

 

تا یاد تو زگوشه ی محراب بگذرد

 

شنهای ساحلیم به دریا نمی رسیم

 

بگذار باز از سرمان آب بگذرد

 

دل خوش به این شدم که به امضای چشم تو

 

از ذهن خسته ام غزلی ناب بگذرد

 

الهام عمومی

 

******************************************************

 

ز دست گرم ودم سردتان گریزانم

 

عجیب از دل بی دردتان گریزانم

 

شما که چهره ی معصوم وچشم تر دارید

 

نقاب ها را از روی چهره بردارید

 

شما که دست شما پیک آشنایی نیست

 

شما که رنگ طلوع شما طلایی نیست

 

شما که پنجره هاتان به هیچ سو وا نیست

 

شما که وسعتتان وسعت تماشا نیست

 

شما که حسرت واندوه را بهانه شدید

 

شما که سد نفس های عاشقانه شدید

 

نه مثل رود که چون سیل های ویرانگر

 

اگر که موج زدید واگر روانه شدید

 

برای گرما نه که برای سوختنم

 

همیشه آتش افسرده را زبانه شدید

 

سکوت من به خیال شما نمی گنجد

 

شما که غرق هیاهوی این زمانه شدید

 

عقاب بودم وبا آسمانتان درگیر

 

شهاب بودم وبا کهکشانتان درگیر

 

سرود بودم واز نعره هایتان بیزار

 

ترانه بودم، ای ناله های نا هنجار !

 

شما که بال مرا هر نفس قفس بودید

 

کدام با شب غمهام هم نفس بودید

 

کدام یک هم پیمان آب ها  بودید

 

سراب بودید آری سراب تا بودید

 

محمد حسین صفاریان

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 18:55  توسط محمد حسین صفاریان  |