تبليغاتX
سی پل
شعر اصفهان
سلام

جز‌‌ غم نمي خواني اگر از چشم هاي من

 

آي اي كبوتر پس بپر از چشم هاي من

 

بال وپري اينجا براي تو نمي ماند

 

جاري ست تا خون جگر از چشم هاي من

 

در اين كوير تشنه‌ي تا بي نهايت خشك

 

باران نمي بارد مگر از چشم هاي من

 

تا اينكه با خواب تو كابوسي نياميزد

 

پس دور‌تر شو دورتر از چشم هاي من

 

تا كه وداع ما دوتا بي اشك‌تر باشد

 

روزي سفر كن بي خبر از چشم هاي من

 

بهتر كه با غم‌هاي خود تنهام بگذاري

 

جز غم نمي خواني اگر از چشم هاي من

                                 

                                                                            يوسف خوش‌نظر

 

*************************************************** 

 

روشنگر سياه جهان چشم‌هاي توست

 

يعني كه صبحگاه جهان چشم‌هاي توست

 

سيب وشراب و بوسه وگندم بهانه‌اند

 

زيببا ترين گناه جهان چشم‌هاي توست

 

از بس در اين كمند غزالند غرق خون

 

گويي شكارگاه جهان چشم‌هاي توست

 

بي شك كسي به وادي ايمان نمي‌رسد

 

وقتي كه شاهراه جهان چشم‌هاي توست

 

گاهي نگاه شاه به نوكر گناه نيست

 

ما نوكريم و شاه جهان چشم‌هاي توست

 

نه تن نمي‌دهيم به آغوش ديگران

 

تا بهترين پناه جهان چشم‌هاي توست

 

وقتي پلنگ‌ها همه در خون شناورند

 

يعني دوباره ماه جهان چشم‌هاي توست

 

تا از گناه خويش مبرا شوند خلق

 

گفتند اشتباه جهان چشم‌هاي توست

                  

                                                           حسين حاجي هاشمي

 

*********************************************

 

سركش‌ترين موج بودم در صخره ساحل گرفتم

 

اي زن كنار دل تو مردانه منزل گرفتم

 

من بي تو پژمرده بودم من مرده من مرده بودم

 

دل دادي وجان گرفتم جان دادم و دل گرفتم

 

با هر چه بود ونبودم وقتي تو را مي سرودم

 

رندي ز حافظ ربودم مضمون ز بيدل گرفتم

 

در سايه‌ي تو نشستم بر غير تو چشم بستم

 

آيينه‌ها را شكستم خورشيد را گل گرفتم

 

با اين فرودي‌كه در اوج ...ديگر نه‌ سركش‌ترين موج...

 

يعني ز دريا بريدم در صخره ساحل گرفتم

         

                                                                 جواد زهتاب

 

***************************************************

 

از تن براي اشك تو بايست شانه ساخت

 

آغوش را براي تو ديوانه‌خانه ساخت

 

بايد حذر نمود نبايد غزل سرود

 

بايد براي دلخوشي تو ترانه ساخت

 

از درد ورنج خويش نبايد سرود تا

 

لبخند‌هاي شاد تو را جاودانه ساخت

 

همچون پرنده‌اي كه براي پرنده‌اي

 

از بال‌هاي زخمي خود آشيانه ساخت

 

در شايد ونبايد تو شاعرانه سوخت

 

با بودن ونبودن تو عاشقانه ساخت

 

پنهان ز چشم‌هاي شما چشم‌هاي من

 

سي وسه بار در دل پل رودخانه ساخت

             

                                                                   احسان نوري

 

************************************************ 

 

مرور مي‌كنم امروز ماجراي تو را

 

نشانه‌هاي تو را زخم شانه‌هاي تو را

 

چه اتفاق قشنگي ست زنده ماندن من

 

كه لحظه لحظه نفس مي‌كشم هواي تو را

 

شبيه قله‌ي البرز اگر چه پژواكم

 

تمام زير وبم خفته در صداي تو را

 

نمي‌توانند اين واژه‌هاي بي سر و ته

 

نه ابتداي تو را و نه انتهاي تو را

 

كجاست مرز تو اي بي‌كرانه مثل نسيم

 

كه هر چه مي‌گذرم باز رد پاي تو را...

 

تو آفريده‌ي درياي اشك‌ها هستي

 

چگونه شرح دهم بغض رودهاي تو را

 

چه قدر خون سياوش چكيد بر تن تو

 

چه لاله‌ها كه شكفتند خون بهاي تو را

 

قسم به غيرت فرهاد وغربت مجنون

 

كه دلبري نگرفت اي عزيز جاي تو را

                 

                                                               محمد حسين صفاريان

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 11:28  توسط محمد حسین صفاریان  |