تبليغاتX
سی پل
شعر اصفهان

سلام

 

 

 

بابا آب...

            بابا نان...

                             بابا

                                     اصلا نبود که برایم بیاورد

 

 

بغض می کنم کودکیم را

 

وقتی همکلاسی هایم با پدرانشان قدم می زنند

 

 

بابا آب

           بابا نان

                          ندارد

 

 

بابا فقط یک پلاک دارد

*********************************

تمام روز زیر سایه ات می نشینم

 

 

فرقی نمی کند خودت باشی

 

                                  یا

 

پلاکی که نامت را به کوچه دارد

 

                                                  علیرضا امیرخانی

*******************************************

سهم عروسکهاست دنیای بزرگم

 

تعبیرِ بی عشقی است رویای بزرگم

 

مصری ام از اهرامِ فرعونهای کوچک

 

آرامگاهِ آرزوهای بزرگم

 

بر امپراتوری ی قلب بی دفاعم

 

کو قیصر و خاقان و کسرای بزرگم

 

نه رُمی رُم است، نه زنگی ی زنگ است

 

بی رنگِ بی رنگ است دریای بزرگم

 

کشمیرِ نازی،چینِ زلفی،زنگِ چشمی

 

سودایی این چند سودای بزرگم

 

می ریزم ازخود ، باز می آویزم از خویش

 

چون عنکبوتی از زوایای بزرگم

 

بی وزنی ی این حجم از تنهاییم را

 

هم سنگ با اوزانِ نیمای بزرگم

 

در هیچ سطرِ دفترِ مشقی نگنجید

 

آن آب بابا ، آب بابای بزرگم

 

 

                                               محسن نیکنام

***************************************************

 

 

داري مرور مي‌كني آن زن را آن زن و عطر پيرهنش را هم

 

حل مي‌كني در آبي چشمانت كم‌كم لباسهاي تنش را  هم

 

موگير باز مي‌شود و موهاش روي اجاق چشم تو مي‌ريزد

 

زن گرم مي‌شود و شما كم‌كم حس مي‌كنيد سوختنش را هم

 

آتش گرفته دامن زن انگار روي مس  گداخته مي رقصد

 

آنقدر داغ مي شود اين كوره  تا ذوب مي‌كند بدنش را هم

 

مانند جيوه  مي‌شود اندامش دستان تو پيالة لرزاني‌است

 

بد نيست احتمال دهي اين بار از توي ظرف ريختنش را هم

 

از  كوهپايه آمده پايين تا مثل نسيم هم سفرت باشد

 

آنقدر پابه پات مي‌‌آيد تا از ياد مي‌برد وطنش را هم

 

 

زن بي‌اجازه آمده بود از كوه زن بي‌اجازه عاشق مردي بود

 

آن شب به كوه بازنياوردند مردان روستا كفنش را هم

 

 

آن رقص ايلياتي كولي‌وار... آن دستمالهاي رها در باد...

 

ييلاق خالي است وَ ايل از ياد  برده‌ست عطر پيرهنش را هم

 

                 

                                                         پانته آ صفایی

 

***************************************************

   

چراغ بود و آتش و خانه خالي بود

 

و ذوق در تب يك شعر ارتجالي بود

 

و لا به لاي مضامين نفس نفس مي زد

 

زني كه ميل نگاهش به دار قالي بود

 

همان كه روز و شبش را سياه كرد و تباه

 

همان سياه و تباهي كه در توالي بود

 

همان توالي مزمن كه عمر گويندش

 

و بس كه تلخ گمانش هزار سالي بود

 

كه خسته از هوس مردهاي هرزه نگاه

 

درون خانه همان خانه اي كه خالي بود

 

كنار دار به تيغ و به رگ مي انديشيد

 

كه آخرين رگ سرخ حيات قالي بود

 

و رگ تمام شد و تيغ كار خود را كرد

 

هنوز در بدنش خرده حس و حالي بود

 

و زن بلند شد از جا چراغ را برداشت

 

و سوخت قالي و هر چه در آن حوالي بود

 

و نام زن كه خودش را ز غصه آتش زد

زبانزد همه ی  مردم شمالي بود  

 

                 علی پور کاظم                                     

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 19:20  توسط محمد حسین صفاریان  |