تبليغاتX
سی پل
شعر اصفهان

سلام دوستان

 

«سيـنـمـا»

 

[چراغها خاموش] !

 

روسريش را پيچيد و رفت،

 

و رفتنش كوچه را گم كرد.

 

يكي از سر خيابان جار زد:

 

كجا؟!


[همه نشسته و نگاه!]

 

(تمام متن را ضميمه روسريش مي‌كنم!)

 

[و مرد:

 

آدامس!

 

شكلات!

 

سيگار!]

 

(و كلاغي از سر خيابان پر)

 

[هنوز همه نشسته و نگاه]


روسريش را پيچيد و پرزد

 

و پرزدنش را آسمان!

 

كجا؟!

q

 

[چراغها روشن]

 

همه خيابان،

 

همه خانه.

 

[و مرد:

 

روسري!

 

روسري!

 

روسري!]

 

روسريش را باز كرد و . . . .

(چراغها خاموش!)

 

مجتبی اسدیان

*********************************** 

تا لحظه ای مرور کنم آن نگاه را

 

آماده ام به جان بخرم رنج راه را

 

هر شب پلنگ وار ، به سوی تو می پرم

 

تا وا کنم به خانه ی خود پای ماه را

 

برقی زده ست و از دل شب ها گذشته است

 

تا رو سفید کرده منِ رو سیاه را

 

باید کمی امان بدهی عاشقی کنم

 

باید به من نشان بدهی راه و چاه را

 

حالا که عشق آمده و وعده کرده است

 

پلکی بزن که گم نکنم وعده گاه را

آماده ام که هر دو جهان مال من شود

 

بانو نبند پنجره ی آن نگاه را

 

 حسین عبدالوند

        ************************** 

وقتی از آفتاب برایت تن آفرید

 

تکلیف روزهای مرا روشن آفرید

 

برقی به چشم های تو داد و دلی به من

 

انگار زیر صاعقه ای خرمن آفرید

 

تا چند پیرهن تو جوان تر شوی ز من

 

خیاط پیر آمد و پیراهن آفرید

 

من گل شدم کنار تو پرپر شدم ولی

 

ای غنچه در سرشت تو نشکفتن آفرید

 

در سر هوای زلف تو را داشتم ولی

 

کوتاه تر ز دست منت دامن آفرید

 

من ساحل و تو موج ، ببین سرنوشت را

 

حتی کنار آمدنت رفتن آفرید

                               

  جواد زهتاب

******************************** 

باد آمد و بوی گل از پیراهنش ریخت

 

چرخی زد و رنگین کمان از دامنش ریخت

 

بر خاست شاعر چرخ چرخان با دف ماه

 

شور سماعی تازه از چرخیدنش ریخت

 

وقتی که لب وا کرد فصل تازه ای شد

 

یک فصل حرف گفتنی از گفتنش ریخت

 

سر بر کشید از شانه ی دیوار مهتاب

 

تا در میان کوچه ها عطر تنش ریخت

 

هر ذره ای رقصید و تا دیدار او رفت

 

خورشید شد از چشم های روشنش ریخت

                                                   

   علیرضا امیرخانی

 ****************************

 

کار من و نگاه تو بالا گرفته است

 

حس می کنم دوباره دلم پا گرفته است

 

این حس تازه چیست که با رنگ و بوی تو

 

در لابلای هر غزلم جا گرفته است

 

تا پا به قاب پنجره ما گذاشتی

 

شب را دو باره شوق تماشا گرفته است

 

صد کهکشان ستاره در این آسمان شکفت

 

خواب مرا خیال تو اما گرفته است

 

دیگر غزل بدون تو نه...نه نمی شود

 

بغضی غریب حنجره ام را گرفته است

 

 سید محسن موسوی زاده

 *****************************

من کویرم لب من تشنه ی باران علی ست

 

این لب تشنه ی پر شور غزلخوان علی ست

 

این که گسترده تر از وسعت آفاق شده است

 

به یقین سفره ی گسترده ی دامان علی ست

 

منت نان ونمک نیست سر سفره ی او

 

پس خوشا آنکه در این دنیا مهمان علی ست

 

لحظه ای پرتو حسنش زتجلی دم زد

 

که جهان آینه در آینه حیران علی ست

 

آتش اشکی اگر در غزلم شعله ور است

 

بی گمان قطره ای از در فراوان علی ست

 

از دم صبح ازل نام علی را می خواند

 

دل که تا شام ابد دست به دامان علی ست

 

کعبه یکبار دهان را به سخن واکرده است 

 

تا بدانیم کلید در این خانه علی ست

 

محمد حسین صفاریان 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 20:40  توسط محمد حسین صفاریان  |