|
شعر اصفهان
|
عاشورا را باید نگریست آن گاه گریست
فرا رسیدن روزهای تاسوعا وعاشورا را پیشاپیش تسلیت عرض می کنم
مراسم سوگواری حضرت اب عبدالله الحسین در روزهای هشتم تا
دوازدهم محرم منزل استادم اصغر حاج حیدری (خاسته) مانند سالهای
پیش در قالب سخنرانی فضلای حوزه واساتید دانشگاه وشعر خوانی
برگزار خواهدشد .
سخنرانان:
دکتر ابراهیم جعفری دکتر محمد رضا نصر حجت الاسلام
محمد جعفر سعیدیان آیت الله موسوی تبریزی حاج اکبر پناهی
شاعران:
سعید بیابانکی حسین حاجی هاشمی علی اکبر باقری
حمید ایران نژاد رضا جلالی محمدحسین صفاریان عباس کیقبادی
استاد محمد مستقیمی (راهی)مرتضی عصیانی منصور رضایی
اصغر خاسته عبداعلی صادقی عباسعلی مهدی حاج فتح الله حداد
علی پور کاظم حسنعلی حاج باقری مهدی جهاندار محمد جواد آسمان
دکتر سعید صادقی
زمان :۸ تا ۱۲ محرم مصادف با ۸ تا ۱۲ بهمن
ساعت: ۵ تا ۱۰ شب
مکان: خمینی شهر ـ بلوار شهید بهشتی ـ گاز دوم ـ کوچه فتح ۸ ـ پلاک ۱۷ منزل خاسته
وچند شعر عاشورایی اگر تکراری بود ببخشید در پست بعدی با شعر های
جدیدتر می آییم
در دامن دشت شعلهزاري ماندهست
آنسوي افق خطّ غباري ماندهست
سرگشته در اين سكوت، تنها تنها
سم ضربهي اسب بيسواري ماندهست
اين دست كه در پاي فرات است هنوز
در مشرب ما آب حيات است هنوز
هرچند بلند است مقامش امّا
كوتاهترين راه نجات است هنوز
آشفته وبی قرار می آمد
می آمد وبوی یار می آمد
می آمد ودشت بی قرارش بود
مبهوت نگاه بردبارش بود
مردی که زمین به سایه اش محتاج
خورشید نشسته در مدارش بود
می رفت به آسمان بپیوندد
دستان خدا در انتظارش بود
مهتاب چو حلقه ای در انگشتش
خورشید نبود جز سر انگشتش
آیینه نبود غیر تکرارش
چرخید زمین به شوق دیدارش
پلکی زد و دیدکربلا زخمی است
غلتیده به خاک وخون سپیدارش
زآن روز کلید رستگاری شد
دستان بریده ی علمدارش
صد بوسه زمین به خاک پایش زد
جبریل از آسمان صدایش زد
بر خوان عطش خدا صلایش زد
پس خیمه به دشت کربلایش زد
در پشت سرش تمام دنیا بود
در پیش رخش شکوه فردا بود
با لحظه به لحظه اش جهان لرزید
هفتاد ودو بار آسمان لرزید
هفتاد و دو بار نیزه ها گل کرد
در جام شفق شراب غلغل کرد
آن حنجره ای که عشق را نوشید
دنیای مراپر از تغزل کرد
آشفته وبی قرار می آمد
می آمد وبوی یار می آمد
دریای غم غروب در دستش
قنداقه ای از سکوت بر دستش
خونی که به اوج لا مکان پیوست
ما بین زمین وآسمان پل بست
پیچیده دراین دشت عجب بوی عجیبی
بوی خوشی از نافه ی آهوی نجیبی
یا قافله ای رد شده بارش همه گلبرگ
جامانده از آن قافله عطر گل سیبی
یک شمه شمیم خوش فردوس ..نه پس چیست
پس چیست عجب بوی خداوند فریبی
کی لایق بوی خوشی از کوی بهشت است
جانی که ازاین عطر نبرده است نصیبی
این گل گل صدبرگ نه هفتاد و دو برگ است
لب تشنه و تنهاست چه مضمون غریبی
با خط چلیپای پرازخون بنویسید
رفته است مسیحایی بالای صلیبی
پیران همه رفتند جوانان همه رفتند
جز تشنگی انگار نمانده است حبیبی
گاهی سر نی بود و زمانی ته گودال
طی کرد گل من چه فرازی چه نشیبی...
سعید بیابانکی