تبليغاتX
سی پل
شعر اصفهان

سلام

 

 

خطوط زندگي

 

در كف دستانم زود به انتها مي‌رسند

 

زودتر از چروك‌هاي صورتم شايد

 

نيمه‌ي دردناكش اينجاست

 

كه حرف‌هايمان نگفته مي‌ماند

 

و نيمه‌ي زيبايش اين كه

 

تو هميشه مرا جوان به خاطر خواهي آورد

*

 

پنجره را باز كن دخترم

 

پلك بزن

 

پرنده‌ها پرواز مي‌كنند...

 

راضيه بهرامي

 

 

چهل بار گفته است

 

اين انگور مايه‌ي شراب شدن ندارد

 

 و من هر بار

 

برق اين دروغ را از مردمك چشمانش خوانده ام

 

 وخاموش مانده ام

 

چه دنياي گيجي

 

كه دروغ هاي او راست ايستاده اند

 

و بسيار بسيار به شنيدنش گوش‌خوابانده‌اند

 

من بي زبان اما مي‌فهمم

 

آنكه از سمت موستان مي‌آيد

 

 دروغ تازه‌اي دارد

 

ومي‌دانم به شغال حريرپوش هم شغال مي گويند

 

سيد محمد جواد هاشمي

 

 

 

 

 

 

 

چندي‌ست مي‌كوشي كه تا افسون من باشي

 

چندي‌ست مي‌كوشم كه چند و چون من باشي

 

ساز هماهنگي شوي تا من به رقص آيم

 

اي كاش مي‌شد بعد از اين قانون من باشي

 

هر وقت بي صبرانه ميل يك غزل دارم

 

از واژه‌هايم گل كني، مضمون من باشي

 

سرشاخه‌هايم در تبند و ريشه‌هايم خشك

 

اما شكوفايم اگر جيحون من باشي

 

ظرف تو را ميلي به من شوق شكستن داد

 

من بودم‌- آري ـ مي‌شود مجنون من باشي

 

منير سلطان‌پور

 

 

بار تو را به دوش كشيدم، گناه بود

 

سنگ تو را به سينه زدم، اشتباه بود

 

پنداشتم نهايت خوشبختي‌ام تويي

 

غافل از اين كه بخت من و تو سياه بود

 

در اين مسير دل به دلت دادم و دريغ

 

همراه من هميشه دلي نيمه‌راه بود

 

فرياد من به گوش تو هرگز نمي‌رسيد

 

چون ناله‌هاي من همگي سهم چاه بود

 

عُمري به دست‌بوسي مرگ آمد آينه

 

اين چهره‌ي پرآه هميشه گواه بود

 

مردي كه روزگار خودش را سياه كرد

 

چيزي نخواست، دلخوشي‌اش يك نگاه بود

 

حسين عبدالوند

 

 

كجاست باغ و بهارم، كجاست آغازم

 

كه مثل مرغ مهاجر اسير پروازم

 

نه ياري و نه دياري نه چشم گرياني

 

«كه از جهان ره و رسم سفر براندازم»

 

تو آتشم زده‌اي و هنوز بي تابم

 

شبيه شعله كه مي‌سوزم و نمي‌سازم

 

چه بي‌نوا شده‌ام بي‌تو و چه بي‌نفسم

 

بيا و بخوان و برقصان به ساز و آوازم

 

چنان مني و هواي تو با من است انگار

 

به هر كرشمه صداي تو مي‌دهد سازم

 

مرا تلاطم موجي گرفت از تو و كاش

 

به سمت ساحل امن تو آورد بازم

 

هاجر فرهادي

 

 

 

تا آمدي- شيرين تريم تعبير رؤيايم!-

 

با شوكت شاهان ساساني به دنيايم

 

شب‌هاي من را نغمه‌هاي باربد پر كرد

 

افتاد شوري تازه در چنگ نكيسايم

 

تا شيهه‌ي شبديز تو پيچيد در گوشم

 

رم كرد اسبي سرخ‌مو در مويرگ‌هايم

 

حالا تويي و اصفهاني تازه، اما من

 

خالي‌ست بر ديواره‌هاي بيستون جايم

 

هر كس كه آمد واكند زنجيري از دستم

 

انداخت بند تازه‌اي از عشق در پايم

 

از من گذشته مثل دختربچه‌ها باشم

 

با برگ گل‌ها ناخن خود را بيارايم

 

بگذار يك شب سيندرلاي تو باشم بعد

 

تا آخر اين قصه با يك كفش مي‌آيم

 

پانته‌آ صفايي

 

 

 

تا برگ‌ها افتاد از دوش درختان

 

حل شد سكوت شهر در آشوب باران

 

مثل شبح با چشم‌هايي بي‌تفاوت

 

مردي به راه افتاد هم‌پاي خيابان

 

از خانه بيرون زد ولي بي هيچ مقصد

 

آشفت ذهنش را خيالاتي پريشان

 

مرد و خيابان سال‌ها شبگرد بودند

 

با هم هزاران  پيچ و خم را سخت و آسان

 

رفتند و رفتند از شلوغ شهر بيرون

 

رفتند تا آرامش دشت و بيابان

 

مرد و خيابان از دل جنگل گذشتند

 

از رودها و كوه‌ها پيدا و پنهان

 

مرد و خيابان تا ابد با هم نماندند

 

روزي خيابان هم گذشت از خطّ پايان

 

محمد حسين صفاريان

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 21:26  توسط محمد حسین صفاریان  |