|
شعر اصفهان
|
سلام دوستان همراه
طبق معمول بابت دیر آمدن عذر خواهی می کنم
در عوض تعداد بیشتری شعر تقدیمتان می کنم
آقا بپيچيد
همراه النگوهاي اين دختر
تا انتهاي خيابان
خوب فكر كنيد
براي دختران بندري مناسب نيست
به گيسوانشان برميخورد
لطفاً براي اين دختر بندري
يك ساندويچ...
براي من هم يك دختر ...
«حالا بيقرارم چشم انتظارم»
بندري ميرقصم براي دل خودم
به شما چه كه اين دختر
يك هفته پيشش را كجا جا گذاشته
و امروز راست راست قر ميريزد
اصلاً شما كه اين قدر ادعايتان
بهتر است بدانيد
«جينگ جنگ النگوها»
هتلهاي دبي
تا ويلاهاي شمال شهر را گرفته
حوصلهي دردسر را ندارم
آقا بپيچيد
همان دو تا بندري.
عليرضا تنديس
با عروسكهايت حرف بزن دخترم
و به آنها بياموز
كه بگويند «دوستت دارم»
پيش از آن كه زبان باز كنند
و بگويند:
آب
نان
...
تو نيز
پيش از آن كه گريه كني
لبخند زدي
و پرستارهاي اتاق زايمان
مهربان شدند.
راضيه بهرامي
به كمينم نشستهاند
سگهاي هار
با دهان كفآلود و
چشم هايي برّاق
هميشه خوابهايم همين طور بوده
هميشه برق از چشم ميپرد
و در تاريكي
گم ميكنم خودم را،
سگها را
هر صبح
جاي دندانهايشان
بر پيشانياَم نقش بسته
روز دلهرهي شب را ميخوابم
وشب
روزمرّگيهايم را
پارس ميكنم
يوسف خوشنظر
هر كس به گونهاي دلش ابراز ميشود
من در غزل هواي دلم باز ميشود
در گير و دار بودن و سگپرسههاي نان
شاعر هميشه يك تنه آغاز ميشود
هر جا كه خواستم بروم دانه دام شد
اينجا زمين بهانهي پرواز مي شود
عمري اسير زندگي انتحاريام
تا اين قفس چگونه درش باز ميشود
شاديست آرزوي دلم حيف طبع من
بياختيار مرثيه پرداز ميشود
مهدي ملكي
درست وقتي كه مطمئن ميشوي كه بال سفر نداري،
دلت شبيه پرنده كوچيده و خودت هم خبر نداري
...كسي رسيده، سرك كشيده، نديده – ديده دلت پريده
خودش نه فهميده نه شنيده كه شب به يادش سحر نداري
شبت تپشهاي بيقراري، تباتبِ چشم انتظاري
كه سر روي سينهاش گذاري، ز چشم او چشم برنداري
به دور خود چون كبوتري سر بريده ميچرخي و خموشي
نميتواني به باور خود بباوراني كه سر نداري
غزلغزل اشك پيش رويت، گرهگره بغض در گلويت
گلو نداري... قوافيات هقهق است و جز شعر تر نداري
مُقُر بيا ماه بيستاره! چطور عاشق شدي دوباره؟!
غمي از آن كهنهتر ندارم... مصيبتي تازهتر نداري؟!
كجاست آيا؟ چگونه بايد نگفتني را به او بگويم؟
چطور بايد به او بگويي... كه لب نداري ... كه پر نداري
محمدجواد آسمان
اي كه چين در دامن سبز بهار انداختي
جادهها را در مسير سبزهزار انداختي
جادهها رفتند تا در سبز تكراري شوند
شوق تابستان شدن را در بهار انداختي
بغض تابستان در اين باغ تماشا تا شكفت
قطره قطره اشك در چشم انار انداختي
باد پاييز آمد و در برگها افتاد و بعد
برف و سرما را به جان روزگار انداختي
تا نماند ذرهاي از سوز و سرما در جهان
آفتاب عشق را در اين مدار انداختي
عاشقان، ديوانگان، دلدادگان را از قرار
بر سر قول و قراري از قرار انداختي
روزها و هفتهها و ماهها و سالها
كوچهكوچه شهر را در انتظار انداختي
آمد و رودي شد و از پرتگاه من گذشت
رفت و بغضي در گلوي آبشار انداختي
دل به دريا زد جنون من هزاران بار و باز
در غروبي سرد و غمگينش كنار انداختي
محمدحسين صفاريان
و در اين ابر صداييست كه همزاد من است
اين صدا صاعقهدر صاعقه فرياد من است
قرنها دلهره جاريست در انديشهي من
زخم صد خاطره جاريست در انديشهي من
شعر من سايهاي از آه نفسگير من است
آه من آينهدرآينه تصوير من است
صبح بودم كه شب سرد و سياهي شدهام
نفسي نيست كه فوّارهي آهي شدهام
چشم صد پنجره در من نگران است هنوز
داغ صد سرو در اين دشت روان است هنوز
باد از جادهي يخ بستهي پاييز گذشت
باغ عريان شد و سرسبزي ما نيز گذشت
زخمهاي كهنم باز دهان واكردند
سالها پيش از اين خاطره چنگيز گذشت
تلخ شد تلختر از تلخ همه خاطرهها
شور شيريني و افسانهي شبديز گذشت
ابر تاريك مصيبت همه جا را پوشاند
روزها آه كه در گريهي يكريز گذشت
روح خيّام از اين دشت به آرامي رفت
عمر در حسرت شعري طربانگيز گذشت
من و اين دشت فراموشترينها شدهايم
آه آه از من و اين دشت كه تنها شدهايم
هيچكس نيست كسي نيست به تنهايي ما
و كسي نيست يقيناً يه شكيبايي ما
من و اين دشت همين خرمن اندوختهايم
باد ميداند از اين شعله كه افروختهايم
پشت سر هيچ به جز سايهي شمشيري نيست
پيش رو نيز به جز نالهي زنجيري نيست
پشت سر خاليخاليست پلي حتّي نيست
از همه باغچهها شاخهگلي حتّي نيست
كشتِ امسال هراس است نچيدن بهتر
حاصل مزرعه داس است نچيدن بهتر
قصّه اين بود كه گرگ از رمهي ايل گذشت
قصّه اين بود كه يك قافله قابيل گذشت
ما در اين دشت به دنبال چراغي گشتيم
سالها رفت كه در حسرت باغي گشتيم
قصّه اين بود كه سيل آمد و گندمها را
با خودش برد نفسها و تبسّمها را
قصّهي ابر ورق خورد و به باران نرسيد
خواب آشفتهي اين بغض به پايان نرسيد
محمدحسين صفاريان