|
شعر اصفهان
|
سلام عزیزان
کنار رود
دریا
یا اقیانوس
وقتی آب را نمی فهمی
سهم تو حتی به اندازه برکه ای هم نیست
مادر بزرگ می گفت:
پریان وقتی به ساحل می آیند
که کفها روی شنها شکوفه داده اند
و صدف ها در کمین ستاره ها نشسته اند
اما من هر وقت به سال قدم می گذارم
دریا دل آشوب است
و هیچ فرصتی برای جمع کردن گوش ماهی نیست
از شمال تا جنوب سر می گردانم تا آرامش دریا را بنوشم
- اما
موج
موج
موج-
مشتهایم پرو خالی می شوند
و تا دورترین نقطه پرتاب می شوم
این روزها
روزهای قشنگی نیست
برای کسی که تمام هستی اش
ورق
ورق
ورق
ورق
دست به دست می شود
این روزها روزهای خوبی نیست
برای کسی که ریه هایش را
دزدانه پروخالی می کند
و نگران دستهایی است که با پول جیب خودش
برایش چاقو تیز می کنند
این روزها
روزهای کشدار و نفس گیری است
برای کسی که معشوقش ، خاطراتش را
با نی قلیان و جاسیگاری قسمت می کند
و با پُکهای محکم دوستانه
بوی پرتقال و ترنج را در هم می آمیزد
و تو باید دانسته باشی
وقتی که ورق بر می گردد
در رویارویی دل و شاه
آنکه پیروز می شود
سرباز است
فردا را باید مرور کنیم دوباره
تاشاید یکی از آن ورقهای مچاله
در گوشه میزی پیدا شود یا سطل زباله ای
آنگاه شاید مرا به نام صدا کنند
تا مجبور نباشم
خود را پشت دستهایم پنهان کنم
روزهای تنهایی
روزهای آهسته رفتن و نیامدن
روزهایی که چشمان نگران مادر
چمدان را باز می کند
و می داند
سفری که ابتدایش با تردید است
بازگشتی را نوید نمی دهد
حتی اگر در راهی باشی
که به خانه خودت ختم می شود
روزهارا می شمارم
هر روز یک سال بزرگتر شده ام
می خواهم قدم در راهی بگذارم
که پایان آن را
از آغاز نمی دانستم
اما می دانم چارپایه دلتنگم می شود برای
وقتی که شاملو را به سینه دیوار می کوبیدم
یا قمار را عاشقانه می باختم و صندلی دلتنگ می شود و میز
و شاید قناری
که گاهی برایم می خواند تا
آبی بریزم ودانه بپاشم
خاصیت سفر همین است :
ساده ترین خاطرات حتی
لذت بخش تر
و دل کندن
سخت تر
سیدمحمدجوادهاشمی
*********************************************
در خاطره جز نقش خیال تو نیفتاد
ای عشق که چشمم به جمال تو نیفتاد
در آب به جز موج صدای تو نپیچید
در آینه غیر از خط وخال تو نیفتاد
در ابر به جز برق نگاه تو نخندید
در برکه به جز ماه زلال تو نیفتاد
مانند نسیم از نفس فصل گذشتی
تقویم مرا هیچ مجال تو نیفتاد
آن روز که از حافظه ی بام پریدی
رویای کسی در پر وبال تو نیفتاد؟
در خواب فراموشی خود نیست شد ونیست
گردی که به دنبال غزال تو نیفتاد
*******
به دوست عزیزم جواد زهتاب
رفته رفته خندیدیم قصه ی جدایی را
تا زیاد خود بردیم روز آشنایی را
قطره قطره باریدند روز های تنهایی
همچنان که خشکیدندعشق های دریایی
رود رود نالیدند زخم های بی بهبود
کوچه کوچه برگشتند کوچه های بغض آلود
مادو تا رفیق اما بی قرار هم بودیم
«من» و «تو» نبودیم آه تا کنار هم بودیم
ما دو خط شدیم اما نقطه نقطه دور از هم
نقطه ی تلاقی شد نقطه ی عبور از هم
نقطه ای که پایان اشتیاق دیرین بود
نقطه ای که پایان شورهای شیرین بود
نقطه ای آغاز روزهای غمگین بود
نقطه ای که مثل کوه سخت بود و سنگین بود
او که سال ها می گفت :«سر نوشت بازی نیست،
رد گام های ما راه ما موازی نیست»
رفت ورفت مثل باد رفت ورفت بی تردید
گرد باد اندوهش بی امان مرا بلعید
ناگهان ورق خوردند برگ های تابستان
شد تمامی تقویم مهر وآذر وآبان
محمدحسین صفاریان