|
شعر اصفهان
|
سلام

من وتو ناب ترین قصه ی غربت شده ایم
مثل سیبیم که با عشق دوقسمت شده ایم
چه قشنگ است که تامرز افقها برویم
وقتی ازبازترین پنجره دعوت شده ایم
شیشه ی غربت می شکند گرچه هنوز
مثل یک پنجره زندانی عادت شده ایم
عشق بین من وتوشعرسپیدی ست رفیق
مثل یک قافیه افسوس رعایت شده ایم
بازدراول این فصل ورق خورده ی عشق
من تو ناب ترین قصه ی غربت شده ایم
تلاش می کنم این روزها به او برسم
غزل بهانه خوبی است تا به او برسم
نشسته ام همه شب پشت پلک چشمانش
همینکه باز کند دیده را به او برسم
نشسته ام که سر از خواب نازبردارد
نشسته ام که دراین ماجرابه او برسم
تمام دغدغه های شبانه ام شده است
که من چه وقت چگونه کجا به او برسم
کمی نیاز کمی عاشقی کمی احساس
مرا بس است که بی ادعا به او برسم
فقط خدا کند این عشق عشق سرگیرد
که او به من برسد زود یابه او برسم
دلم خوش است به پایان این غزل شاید
خدا بخواهد ودر انتها به او برسم
مریم کرباسی
***********************************
آن قدرباید ببازم با تو دل غافلم را
تازیرپایت ببینم جان پاره های دلم را
وقتی به جانت خریدم ازعشق کامی ندیدم
یعنی به بازی گرفتی این جان ناقابلم را
درموج وطوفان خزیدم گرداب را سرکشیدم
آخربه پایان رساندم دریای بی ساحلم را
چشمت نپرسیده هرگزاین روزها درچه حالم
گوش تونشنیده هرگزفریادبی حاصلم را
یک بارهم مال من شوهم قرعه هم فال من شو
جویای احوال من شوتا حل کنی مشکلم را
برگرد یابهترم کن یا اینکه خاکسترم کن
بگذاردنیا ببیند بی رحمی قاتلم را
ونگاهی که عاشقم شده است ونگاهی که تا ته فنجان
پای این داستان تلخ نشست پای اینکه مرامرورزمان
برساند به دست هایش بازبکشاندبه تاب تابستان
برساندبه شاخه های درخت بکشاند به برگ ریزخزان
آه بایدتورا چگونه نوشت کلماتی شبیه سرب مذاب
می چکد جمله جمله ازدهنم کلماتی که گیج وسرگردان
بایدازنوشبیه شعرشوند غزلی یاقصیده ای که درآن
بیتها شانه های توباشند من نگاهم دومصرع گریان
دربیاورمرا ازاین تردید وبگودوست دوستت دارم
لب به لبهای قصه ام بگذاررازها می رود دهان به دهان
توکه ازسمت دشت می آیی توکه ازسمت ساحل ودریا
من دلم رودخانه ای خشک است کاش باران بیاوری باران
توگذشتی ورهگذربودی ودرخت ایستاده بودآرام
بادازبین شاخه ها ردشد درحیاط ایستاده ام نگران
برف می بارد وفقط برف است وکلاغی که راه گم کرده است
دست های مرابگیروببرقصه ام را به خانه ات برسان
هاجر فرهادی
****************************************************
هی دوزلفش را خراج ری کند
کی دو چشمش رادوکاسه می کند
هی ری وبغداد وبلخ وجی مکن
کی ری وبغداد وبلخ وجی کند
هی غم امروز وفرداتابه کی
شادی اش کوتاغمم راهی کند
چله چله می نشینم تاکه او
خوشه خوشه میوه ام رامی کند
کوجنونی کوکه بامن پا به پا
لیلی ولیلی کند لی لی کند
کو جنونی کوکه مجنون درپی اش
ناقه ی لیلی ی خودراپی کند
ترسم این اردیبهشت دیررس
روزگارفروردین رادی کند
من ازاودورم که او دورازمن است
باوی آن کردم که با من وی کند
شهر رادرپیچ وتاب انداخته است
رودمن تا اصفهان راطی کند
محسن نیکنام
***************************
تورادل سرودم تورا جان سرودم
تورابا تمام دل وجان سرودم
تورامثل باران تورامثل شبنم
تورامثل برگ درختان سرودم
نه حرف غباری که عطربها ری
تورا سالها زیرباران سرودم
درآن برکه ماهی براین شیشه آهی
اگرهرشب ازاین وازآن سرودم
شبی گیسوانت رها کرد دل را
پریشان نوشتم پریشان سرودم
بدون توآری همه رودها را
همه باغها را بیابان سرودم
دوچشم شگفت تودرخاطرم بود
اگرازنگاه غزالان سرودم
تمام نگاهم همان یک نفس شد
تورامثل آیینه حیران سرودم
پراز اشتیاقم پراز آرزویم
ازاین عاشقیها فراوان سرودم
محمد حسین صفاریان