|
شعر اصفهان
|
سلام دوستان
لازم است چند نکته را در مورد سی پل یادآوری کنم :
"آه
آينهها"
آينهها، مات
نگاه ميكنند
پنجرهها، به
ديوار ميانديشند
و نگاهها، لاي
چينهاي پرده
از گيره
آويزانند.
آفتاب،
پشت شيشه جاريست
و آينهها
عبورش را، آه ميكشند.
استاد
بهمن رافعی
هیچ درگذشتی
نابهنگام نیست
کسی چه می داند
شاید این سقف
- که پانیش
گشوده -
به خلوت خاموش
من
می نگرد
شبانگاهی
- در قاه
قاه هجومش-
پایان گریه های
من باشد.
سعید
صادقی
سمفونی شب هفتم
برج بابل
من موازی شما از
کنار خودم راه می روم
تکرار من
خیابانی ست
با عاشقانه های
زنی که دوستت دارم
تا سپیده بیدار بمانی ام
وآنگاه بگویم:
"شب بخیر
بانو"
صادق
دارابی
همین که
آمد واز روبروی من رد شد
نگاه من
به دو چشمش دو خط ممتد شد
وتا که
دید نگاهم به او گره خورده
درنگ
کرد ودر رفتنش مردد شد
و
خواستم که بگویم که دوستت،گفتم
هرآنچه
را که نباید خدای من بد شد
دوباره
بغض نگاهم شکست وباریدم
واشک
آمد ورا گلوی من سد شد
وگفت می
روم این بار وباز می آیم
ورفت
وقافیه ی شعر من می آید شد
اگر چه
می خورم افسوس تا هنوز ولی
همیشه
گفته ام آن شب همان که باید شد
علی پور
کاظم
چرا نمی
خندد او؟ چرا نمی رقصد؟
چرا
ادامه ی این قصه را نمی رقصد
شب
وشراب خوش وتنبک ودف وتنبور
همه
فراهم واو منتها نمی رقصد
فرشتگان
همه در رقص ولولیان در رقص
در این میانه فقط یار ما نمی رقصد
گره زده
ست دو ابرو وکشتی اش غرق است
بدیهی
است که این ناخدا نمی رقصد
هزار
پرسش وخواهش اگر چه بیهوده ست
چنین
بخواهم از او بارها نمی رقصد
همین که
پا شدم او پابه پای من رقصید
غریبه ای ست که بی آشنا نمی رقصد
علی
ثابت قدم
خسته ام
از اتاق ها از همه اتفاق ها
بی خبر
از چراغ ها گوشه نشین داغ ها
شاخه به
شاخه بوده ام منتظر چکاوکان
اما باغ
من فقط پر شده از کلاغ ها
خیرگی
نگاهتان روز مرا سیاه کرد
از بس
دود خورده ام هر شب از این چراغ ها
هر چه
نگاه می کنم از ققنوس شعر من
خاطره
ای نمانده در بال وپر اجاق ها
هر قدمی
که می رود از رفتن مردد است
پای کسی
که خسته شد از همه اشتیاق ها
محمد
حسین صفاریان
سلام
"آواز سياه"
روي به روي شب، مينشينم
تنهائيام را كوك ميكنم
و عرياني روز را را
در پردهي غربت مينوازم
شب، كوليانه ميخواند
و باد، آواز سياهش را
در خواب كشدار شهر
جـاري ميكند
استاد بهمن رافعی
"نا سروده"
هجای نگاه بلند تو
درافاعیل شعر من نمی گنجد
امشب
ای غزل
سپید
می سرایمت
***
"مغبون"
آدم
بهشت را به گندمی وا گذاشت
ومن
به تبسمی
بیچاره آدم
سعید صادقی
"در امتداد حیات "
بی خشم گرگ
مرگ گوسفند را سرود
وقطعه قطعه درخت را
در حس تبر جا داد
در ذهنش نقش پرنده ای خیس
یعنی به ناگاه باران،شهر را می برد با خود.
مستور نماند زخم گرگ گرسنه اما
تسلیم نمی چکید
تا شاهدی دور
نزدیک تصویر شاعرانه موهوم نشکند.
یا به شعار،صمیمیت چهره نپوشاند
شاید آدمی آن در دل نازک نباشد
که شکاف لطیف رویا را پر کند.
شاید شعر بهانه ای ست مشروط
تا واژه ها معصوم بچرخند و شاعران در خاموشی
خواب جودانه شان بی تعبیر بماند
این گناه طولانی،که پرسش همیشگی است.
نه،من نمی توانم از توبه ی گرگ عکس بگیرم
به مرگ که می اندیشم
زلال ترین قطره را حتی
بر پهنه ی آب ها نمی شناسم
هی ظرف خال ام را بالا می برم
چقدر باید خالی شد
تا روی موج ها رقصید
و در کرانه ای نا معلوم لنگرانداخت
مثل واژه ای غریب
که کاشفانی دوباره بیایند
بی خشم انسان
غربت واژه را در شعر
وتکه تکه شاعر را
در حس تو جا دهند.
علیرضا وهابعلی
می خورده وناخورده ومخمور دل من
افتاده ای از تن به ته گور دل من
از بس که زنی نیش به مژگان سیاهت
پر روزنه چون لانه ی زنبور دل من
جور است بساط تو وبر دامن جورت
چسبیده چنان وصله ی نا جور دل من
از بس که نوازیم تو مضراب به مضراب
پر زخم تر از سینه ی سنتور دل من
ساحر سر خود گیر مگر سر بگذارد
از دست تو برسینه کش طور دل من
هر حلقه زلف تو مرا دار انالحق
بی تاب تر گردن منصور دل من
تفتیده ای از سنگ وزغال است دل تو
آمیزه ای شیشه وکافور دل من
هر روز نهان می روی از دست وهمه شب
می جویم ومی پایمت از دوردل من
علی پور کاظم
بگذر شبی شبیه نسیم از جهان من
بگذار تا ورق بخورد داستان من
من باغم و تو روح بهاری حلول کن
در شاخه های خشک خزان در خزان من
من ذرّه ام بچرخ و مرا آفتاب کن
ای گردباد نرم تنت نردبان من
آن قدر سعدی ام که تو شیراز من شوی
زاینده رود هستم اگر اصفهان من
باغ ستاره های تراشیده از بلور
مشتی بریز در سبد آسمان من
یک لحظه با تو بودن من قدر سال هاست
ای بی غروب خاطره ی جاودان من
محمد حسین صفاریان