تبليغاتX
سی پل
شعر اصفهان

سلام

 
1

شکسته های غرورم را

 زاری نمی کنم

 که می برید

 شگفتا

 چنان هیچم

  که خدا

  لبریز من است

 
2

 آری

  هم سری،هم جانی

 تو را که دیگر ندارم

 قرن هاست

 تنی بی سرم

که مزار کبود بوسه هایت را

بر عاشقانگی ام

 بغض می شوم

الهه علیزاده

 

تمام دفتر مشقم

 برای تلافی

 خط خطی شد 

 وقتی

 منگوله وار

 زیر این باران

 تا دلش می خواهد

 آب می خورد

 شلوار کودکی ام

 وکوتاه می شود

 تا رد کفش های استخوانی ات

فاطمه تبریزی زاده

 
بلیط اتوبوس

 برای پدرم گران بود

 وبا تمام پیاده روی هایش

  به هیچ جا نرسید

 واینک من

 با تمام دست و پایم

 با تمام شعر هایم

 نفس نفس به عقب برمی گردم

 پشت سرم سایه ای نگران است

 نگران روزهای رفته و باران های نیامده

 رو که برمی گردانم

 کاش پدرم اینجا بود

محمد حسین صفاریان

 


صیاد بی رقیب غرور پلنگها!

تنگ اسارت هیجان نهنگها!

ای در رگان هر چه شتابان درنگ ها!

آمیزش غریب شراب وشرنگ ها!

ای چشم سبزدر کف فرهادها شکست

 با عشوه های شیشه ای ات قلب سنگ ها

 دریا وآسمان وزمین سبز پشت سبز

آیینه ی زمرد اندام رنگ ها!

 پلکی بزن که باز جهان زیر و رو شود

 - مبنای سالخورده ی این نام وننگ ها-

 تاریخ را دوباره به غمزه رقم بزن

 تقویم صلح وسازش وتقدیر جنگ ها

 احسان نوری


همین که دختر شاعر دو پلک زیبا را

 به هم گذاشت جواب سلام آقا را

همین که مرد غریبه دوباره تنها شد

کنار کلبه قدم زد تمام دنیا را

همین که قایق کوچک دوباره پارو زد

 میان موج خروشان غروب دریا را

 همین که چشم ستاره به خواب دریا برد

 هجوم وحشی این سایه های رویا را

قطار کوچک شاعر کنا هم می چید

 وکوپه کوپه به هم لشکر الفبا را

دو تا دریچه ی آبی،دوکلبه ی غمگین

کتاب و دفتر و خودکار ومرد تنها را

همین ترانه ی زیبا برای من خانم

 نمای بسته ی چشمت غروب دریا را

 صادق دارابی

  

جاری شد و از آسمان ها بر زمین افتاد

روزی که بر پیشانی تقدیر چین افتاد

 گاهی شرنگی کهنه شد در مویرگ هایم

گاهی شبیه شیر پیری در کمین افتاد

 بر هر درخت خیزران رخت عصا پوشاند

تا هر عصا ماری شد و در آستین افتاد

 تا روزهایم تا ابد خاکستری باشد ،

آتش شد و در خرمن کفر و یقین افتاد

 وقتی که اصلی نیست ، اسبی هم نخواهد ماند

این دل سواری مرده بود و پای زین افتاد

نفرین اگر عشق است این ؛ نفرین به سیبی که

از دست های مادرم – حوا-  زمین افتاد ...

           

   محدثه خسروی 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 9:43  توسط محمد حسین صفاریان  | 

سلام

در عرصه‌ي هنر و ادبيات، آن كه خود را در معرض نمايش و قضاوت قرار

مي‌دهد، ناخودآگاه موضوع نقد را پذيرفته و اين يعني كه پاسخگوي

اثري است كه آفريده است.

در دوره‌ي جديد آن كه موضوعي را به صورت حرفه‌اي دنبال مي‌كند

ناگزير است كه آرا و هنر خود را - وقتي كه احساس پختگي مي‌كند

به عموم ارائه كند، اما تا پيش از آن هم براي خود جستجوگر، كار در

روندي تكاملي قرار دارد و هم مخاطب، قطعنامه‌اي از او نشنيده تا

موضع خود را اعلام كند. هنرهاي نوشتاري وقتي كه مكتوب شوند

يعني اين كه خالق اثر اعلام كرده است به شكل حرفه‌اي وارد ميدان

شده و مسير خود را مشخص كرده است.

مجموعه «ولايت فيلسوف» سروده‌ي «مهدي نيكبخت» در 122 صفحه

تنظيم و منتشر شده است. در اين مجموعه‌ي متنوع، رباعي، دوبيتي،

طرح، مفردات، غزل، ترانه و ... را مي‌توان مشاهده كرد كه در دو بخش

ماه و غزال و ولايت فيلسوف گنجانده شده‌اند. در بخش اوّل يعني

«ماه و غزال» رباعي‌ها و دوبيتي‌ها و مفردات و طرح‌ها ارائه شده كه

اتفاقاً به عنوان «ولايت فيلسوف» نزديك‌تر است و در بخش دوم غزل‌ها

و ترانه ها و ... آمده است. كسي كه مجموعه را باز و شروع به

خواندن مي‌كند اگر نداند نيكبخت متولد 58 است گاهي فكر مي‌كند با

شاعري كهنسال يا در گذشته روبرو است. در اين بخش كهنگي زبان و

مضمون، و يا مضامين و زباني «لوس» باعث شده است كه مخاطب

نتواند ارتباط عميقي با اثر پيدا كند.

اگر شاعر ولايت فيلسوف در گزينش آثار خود وسواس بيشتري داشت

شايد اين مجموعه به جاي 122 صفحه مي‌توانست در 50 صفحه تنظيم

شود و برخي از رباعي‌ها، دوبيتي‌ها و طرح‌هاي خوب مجموعه

برجسته‌‌تر مي شد.

در بخش دوم كه گويا از نظر شاعر قسمت اصلي است، باز هم شاعر

نتوانسته است خود را از درغلتيدن در گرداب شلختگي زبان برهاند و

اين كم‌دقتي باعث قرار گرفتن اشعاري نظير شعرهاي هشتاد، هشتاد

و يك و ... در مجموعه شده است. همواره هنر شاعران، اين بوده

است كه سطح زبان را حتي در استفاده از واژه‌هاي كم‌مايه ارتقا

بخشند و از واژه‌ها چنان استفاده كنند كه گويش «شن بادي» در

بدنه‌ي اهرام است. اما در مجموعه‌ي ولايت فيلسوف اين اتفاق‌ها

كمتر به چشم مي‌آيند.

اگر شاعر مجموعه‌ي ولايت فيلسوف كمي سخت‌گيرانه ت حركت كند

چه بسا در آينده با مجموعه‌اي خواندني روبرو شويم.

سید محمد جواد هاشمی



واما شعر

 

پاپوش

کفش باکره ای بود

که به اینجای من رسید

حالا دراز به دراز...

... کشیده ام اینجا


این

رسم غسالخانه است !

ببین

 جا هنوز تر است و بچه

من بودم که مُرد...!

 

محمدرضا نامدارپور

 

 
"ایدز"

تردید!
همین هوای تازه ای ست

 که به ما نزدیک می شود
 
هرگز مرگ سیب را باورنمی کردیم
  
اتفاقی که نیفتاد
 
 سرنگی بود
 
 فرورفته درسیب
 
دراظطراب حیات
 
 حس می کنم بی شرمانه
 
بوی نارگیل دارد ازشاخه می افتد
 
 
علی رضا وهابعلی

 

چراغ های خیابان یکی یکی روشن

تو را قدم زده بودند ورد شدند از من

وبرف آمده بود ودرخت ها آن شب

مترسکان بلندی به سر کشیده کفن

ونقش پای من وتو به برف سنگ مزار

به برگ برگ فرو خفته بود روی چمن

کنار هم که قدم می زدیم فاصله ای

 نبود بین من وتو به غیر پیراهن

چقدر شوق وحیا در دل من وتن تو

زمن به دیدن از تو برای پوشیدن

هنوز حسرت آن روزها به دل دارم

که عشق زنده شود گرچه ادکی در من

بس است خاطره خواندن چراغ ها خاموش

که شب زنیمه گذشت ونخفته ایم ای زن

علی پور کاظم

  

برخاست ماه شد به هوا رفت عمر من

رقصید چین وچین به خطا رفت عمر من

 رقصید گیسویش وشبم پر ستاره شد

 یک عمر گیج وسر به هوا رفت عمر من

 در این ترانه کوه وکمر چرخ می خورد

 همراهشان رهای رها رفت عمر من

 "من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت

 کاول نظر" به باد فنا رفت عمر من

 از پای تا به سر چه تماشایی است آه

 یک عمر از کجا به کجا رفت عمر من

 دریا همیشه در شب مهتاب با صفاست

 در آرزوی چشم شما رفت عمر من

 برخاست گرد پا شدنش را نسیم برد

 برخاست ماه شد به هوا رفت عمر من

 مهدی ملکی دولت آبادی

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 11:8  توسط محمد حسین صفاریان  | 

سلام

1

...مجسمه ای شنی،

در آستانه ی دریا

موهایم را باد می برد

دست هایم را باران

2

از من چه مانده است،

بگردم،

نبودنت را پیدا کنم،

بگردم،پیدا کنم،

دهان دری را که تلخ است

که لب وانمی کند،

بگردم،

پیدا کنم،

زندگی ام رو به راه است،

روبه راهی که رفته ای،

روبه راهی که مانده ام،

از من چه مانده است

بگردم،

نبودنت را پیدا کنم

هاجر فرهادی


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


من از این پنجره ها


تنها تصویر پرتگاهی دارم در خیال


و شبی که پنجره ای بیدار بود


من

پرواز به زمین را می پرم


(تنها)

--------------------------------------------------------------------

تلفن زنگ/کنار خیابان دخترک می کُشد انتظار


باد با با بابا با باد


زوزه می کشد /هوهوهو


لا به لالالای شکوفه های باغستان


شقایق های گندم زار


گریه ام می کنی روزی


تلفن زنگ می زدی ام /هی فوت می کنی/میکنم فوتت


لا به لالالای


دستانت خواب شدم/لالالالا لالالالا


تختخوابم را خواب برده


آب تورا


دیگر ضرب ها جمع ها


رویت نمی کنم /رو


محمود نوری

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1

هر بارکه از روی این پل رد می شوم

سایه ام خودش را پرت می کند

وسط بزرگراه

2

توی رختخواب که می روم

اتاق دور سرم

چرخ

چرخ

چرخ می خورد

وخواب های خوشم فرار می کنند

محمد حسین صفاریان

-------------------------------------------------------------------------------

دل بر مرداب بستنم را دیدند


از سنگ شدن شکستنم را دیدند


یک عمر اگر چه گرم دریا بودم


از عمر به گل نشستنم را دیدند


***

سرزنده تر از بهار در فصل تگرگ


سرسبزی وسربلندی اش برگ به برگ


هر چند لبالب از امید است وحیات


بر شاخه ی آن پرنده ای تشنه ی مرگ

***


مهتاب نگو که سینه چاک افتاده ست

پشت سرت آسمان هلاک افتاده ست

عمری ست برای لحظه ای دیدن تو

خورشید به دست و پای خاک افتاده ست

***

فریاد بزن صدایمان هر دو یکی ست

عمری ست گلایه هایمان هر دو یکی ست

تا زندگی این است تولد یا مرگ!

قنداق وکفن برایمان هر دو یکی ست


محمد معماریان


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


دوابریم وآن سان مکدّر شدیم

که برشانه ی یکدگر تر شدیم

دو ابریم بازو به هم دوخته

اگر زخم در زخم پرپرشدیم

چو رودی که در کام کاریز هاست

زهر چاه در چاه دیگر شدیم

من وتودو صخره دوسنگ صبور

شکستند ما را وخنجر شدیم

ار آن سان که بهتان که زخم زبان ...

که داغ پدرعاق مادر شدیم

اصالت به پرواز مرغ است.اگر-

پریدیم یعنی کبوترشدیم

بیا بال پرواز با من بپر

رفیق از کجا ما برادر شدیم؟

احسان نوری


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 2:8  توسط محمد حسین صفاریان  |