|
شعر اصفهان
|
سلام
1
سایه روشن بودنت
را
قسم
گلایه ای نیست
که تمام بودنم
سیاه
فقط
در نقاشی هایم
رنگی باش
2
از مژگان آویزان
آویزه ی قلبت
پلک نزن!
سمیرا
طالبی
شاید هنوز هیچ
کس نباشد
هیچ کس نیست
زیرپایم سبز می
شود
خیابان
روی علف های هرز
راه می افتم
تا آن طرف
رودخانه
شاید چرخ های
ماشین ها سرم جیغ بکشند
یا کسی در پیاده
رو بایستد
راه بیفتد
بایستد
نیم نگاهی
بیاندازد
وبعد به راه خود
ادامه دهد
تا چهار راه
بعدی
محمد حسین
صفاریان
درخت" "
ديريست چون درخت
كهنسالي
در زير آسمان
فصول ايستادهام
بسيار واژههاي
مهاجر،
بر شاخههاي سبز
صدايم
پرپر نشستهاند
و پريشان پريدهاند
استاد
بهمن رافعی
"ارتفاع
حضور"
وقتي كه
شعـر زخميام از خواب ميپرد
گـوئي
نهنـــگ از خم خيزاب ميپرد
با بالههاش
بال به خورشيد ميكشد
فوارهاي
ســت تشنه كه بـي آب ميپرد
هرگز به
صيد ماهي احساس من مكوش
گر هم
بگيري از سَرِ قلّاب ميپرد
تصوير
كوچ چلچلهي شــعر مـن مكش
روح
رهـا ز هرقفس و قـاب ميپرد
راز
هـزار پرده ی سازی سـت خـود نواز
كز گیرودار
پنجه و مضراب ميپـرد
شب جاري
است و سايه ی وحشت به قصد ماه
چونان
پلنـگ در دل مهتاب ميپـــرد
امــّا
بـه ارتفاع حضورم نميرسد
چون
غوك، روي جلبـك مرداب ميپرد
استاد
بهمن رافعی
در حسرت
بیان، همه حرف نگفته ام
در زخم
استخوان، همه حرف نگفته ام
نه رعد
و برق خشم و نه تسکین بارشی،
مثل تو
آسمان ، همه حرف نگفته ام
هر حرف
یک ستاره ی امشب شمردنی ست،
یک، دو،
ستارگان، همه حرف نگفته ام
چشمت
اگر به بُهتِ لبم لرزشی ندید،
از بغض
من بخوان، همه حرف نگفته ام-
اینجا
به شکل یک گره ی بسته، یک وجب
پایین
تر از دهان، همه حرف نگفته ام
از بس
که در سکوت تو را خوانده ام شدی
تکیه
کلام آن همه حرف نگفته ام
من گنگِ
خواب دیده ی فریاد کرده ام،
فریاد
بی زبان، همه حرف نگفته ام
آغاز
داستان من از چشم های توست،
پایان
داستان، همه حرف نگفته ام
امیر
فرخ عقیلی
از بس
که در هوای حرم شعله ور شده است
در سوز
نی نوای حرم شعله ور شده است
خورشید
طوس را بنگر چون کبوتری
در
گیسوی رهای حرم شعله ور شده است
از سوز
زائران ز زمین تا به طاق عرش
بانگ
رضا رضای حرم شعله ور شده است
شور
خلایقش زده آتش به نه فلک
گویی که
جای جای حرم شعله ور شده است
از
اشتیاق بوسه زدن بر لبان ببین
انگار
کاسه های حرم شعله ور شده است
این شهر
رو سیاه چنان غرق ماتم است
گویا که
ما سوای حرم شعله ور شده است
از داغ
تو قیام و قنوتش شکسته است
لا حول
و ربنای حرم شعله ور شده است
اشکی که
می چکد ز فراقت غریبه ای است
کز بوی
آشنای حرم شعله ور شده است
هم پای
عاشقان تو خون گریه کرده ام
در دیده
ام فضای حرم شعله ور شده است
حس می کنم
که مشهدم و در کنار تو
حس می کنم
دوباره شدم بی قرار تو
حس می کنم
که کل وجودم در آتش است
حس می کنم
که قرعه به نام سیاوش است
امشب
عجیب پنجره فولادیم رضا
شیرین
من تو گشتی و فرهادیم رضا
زنجیر
خود به طره ی گیسوت بسته ام
لب را
به نام نامی آهوت بسته ام
جمال
الدین اصفهانیان