|
شعر اصفهان
|
سلام دوستان عزیز
وبلاگهای جدید:
نمی دانم /ابراهیم اسماعیلی اراضی
ناگهانی ها/مهدی ملکی دولت آبادی
واما شعر:
باز آمدم
تا عطر گیسوانت را
از چشم این گل خاموش ببویم
دارم صدای سم باران را می نوشم
کوتاه شدن یال اسب سپید را
طاعون فراق تو اگر بگذرد
باز آمدم
مثل همیشه بگویم
سرت را از روی شانه ام بردار
دارند نگاهمان می کنند
ترس مرا
با جان منتظران رها کن
ببین چه زیبا خاطره زخم پلنگ
دلهره از نگاه تو می گیرد
«چشم اندازی موهوم
در بلوغ شیب هایش
سنبله ها غلطان»
علیرضا وهابعلی
عنکبوتی که برآینه ام
چنگ انداخته است
دستی ست که برزندگی ام نشست
من هزارچهره ام امروز
یک چشم وبی دهان
تکثیرشده دربهت وسکوت
گرفتار
دردستهای عنکبوتی که
برلبخندم چیره مانده است
داوود رضا زاده
این چندمین شب است
باید بیابان ها را زیر بغل بزنم
وبزنم بیرون
عطای نفرین شده ی شهر را
تا صدای زنی فرسنگ های نرفته را
آواره شود تا صبح
تا صبح شاید هیچ کس خودش نباشد
سرم را که بردارم
بی تردید
جیغ هایم اتاق را دوره می کنند
به سینه می چسباد سرم را دیوار
دیوار
دیوار
دیوار
محمد حسین صفاریان
دل دل نکن این فرصت خوبی ست دل ای دل!
یک بار خطر کن دل دیوانه ی عاقل!
کی بوده که چون موج به دریا زده باشی
اما تپشی نشنوی از کوه مقابل؟
هر بار کسی خواسته شیرین تو باشد،
فرهاد خودت بوده ای وزهر هلاهل
تا آمده لب باز کند،گفته ای افسوس
تا رفته پریشان شده ای...ای دل غافل
دنبال چه می گردی درمان چه دردی؟
ای وای که یک ذرّه دل واینهمه مشکل
گیریم همان ها که رسیدند، بریدند
گیرم دو سه عاشق نرسیدند به منزل
یک عالمه دل بردی ویک دل نسپردی
گشتی همه ی عمر...ولی عاطل وباطل
دنبال که هستی دل من؟! مال که هستی؟
ای بطری پیغام رسان لب ساحل
من ساحلم وبر لب من گنج کمی نیست
ای زن! زن نایاب خیالی! زن کامل!
محمد جواد آسمان
نگاهت اگرناخدایم نباشد
به جزموج وطوفان سزایم نباشد
دهانی ندارم که فریاد باشم
دهانت اگرهم صدایم نباشد
نمی شدگناه خودم رابپوشم
که زنجیرداغی به پایم نباشد
کسی جزتوای شانه ی مهربانی
به اندازه ی گریه هایم نباشد
صمیمانه بردارم ازگرده ی شب
که همواره صاحب عزایم نباشد
بدون تووقتی به تب مبتلایم
چرا مرگ هم مبتلایم نباشد
دلت رابچرخان به سمت دلم تا...
غروب آخر ماجرایم نباشد
حسین عبدالوند
پیچیده است عطر نفسهایت در حلقه حلقه حلقه ی گیسویم
می لرزد از تصورآغوشت ماهیچه های نازک بازویم
من رشته کوه یخ زده ای هستم چشمان تو شبیه دواسکی باز
از قله ها به دامنه می لغزند سرمی خورند نرم وسبک رویم
پیش از تو گاه کوه نوردانی قصد صعود داشته اند از من
اما رسیده پرچمشان تنها تا صبح مه گرفته پهلویم
تنها تویی که جای قدمهایت بر شانه های برفی من پیداست
تنها تویی وباد که این شبها دنبال تو رها شده در مویم
آن رشته کوه یخ زده این شبها آتشفشان تشنه خاموشی است
انگار در تمام تنم جاری است سرب مذاب وهیچ نمی گویم
لب بسته ام از آن که هراسانم لب وا کنم حرارت پنهانم
یخهام را مذاب کند آن وقت...آن وقت آه، آه چه می گویم
آن وقت می روند دو اسکی باز از دامنم به کوه یخی دیگر
کوهی که قله های بلندش هم حتی نمیرسند به زانویم
لب بسته ام هنوزوهمین کافی است این که هنوزهستی وشب تا صبح
پیچیده است عطر نفسها یت درحلقه حلقه حلقه گیسویم
پانته آصفایی