|
شعر اصفهان
|
سلام دوستا ن عزیز قدیمی و جدید
این روز ها کمتر هستم اما بزودی هم کامنت های شما را پاسخ
می دهم و هم لینک دوستان جدید را اضافه خواهم کرد
1
شعر برادر من است
این همه شاعرانه را کجای زمین
دفن کند باید
منٍ در هر وادی سرگردان
2
بازی باید تمام باشد
وگرنه
این قدر دوست دارمت که
تفنگم را در نیاورم
ای گرگ وحشی!
سعید صادقی
1
چه فرقي ميكند
بالاي سرم باشد
آسمان
يا لايهي زمخت ايزوگام
چشم ها در باتلاق خيابان
دارند خفه ميشوند
و دست هايم هر لحظه
كوتاه
كوتاه
كوتاهتر...
2
گيوتين ميسازند و انبار ميكنند
و تو برگهاي دفترت را پاره پاره ميكني
گيوتين ها خميازه ميكشند
تو اما
آن جلد كهنه را هم به باد خواهي داد.
سید محمد جواد هاشمی
(به داریوش مفتخر حسینی)
بیزارم از عصر ارتباط
وقتی تنها عکسی دارم از این دهکده جهانی
که تهش را پیدا نمی کند
این واژهها مرا به تو نمی رسانند
شبیه دیکتههای مدرسه
حالا غلطهایم در ارتباط با تو جهانی می شوند
اما من به تو دل خوش کرده ام
به بومی گرایی
و به این مزخرفاتی که تنها تو از میان آنها می گذری
(عکسی می شویم روی تاب
به تکان خوردنهایمان می خندند)
من عاشق خودم شده ام
خود خودم با چشم های میشی
با حیایی فراموش شده
حالا برای تمام عکسها می خندم
کسی مرا نمی شناسد
عصرهای این دهکده مرا سنگسار می کنند
می ترسم
آقا من این رابطه را خواب دیده ام
سعید معتمدی
ناگهان خرد و خسته بیرون زد مردی از انتهای آیینه
ناگهان رعد و برق شد آنگاه تیره شد چشمهای آیینه
گیسوان شکستهی مستی در هیاهوی باد میرقصید
مثل ماری سیاه چنبر زد گوشه گوشه به جای آیینه
کم کمک حل شدم در این تصویر کودکی در برابرم خندید
برف بارید روی لبهایم پیرتر شد صدای آیینه
زود تکثیر شد نفسهایم آه من رنگ ابرهای غروب
یاد دریا و شرجی افتادم ناگزیر از هوای آیینه
بغضهای خزانیام ترکید مثل ابری وبی امان بارید
دانههای انار بیرون ریخت کم کم از لابلای آیینه
من که بودم بگو کجا هستم مصرعی نیمه روی لبهایم
پاسخ من نبود این تصویر تهمت ناروای آیینه
سی عدد کادو سی عدد تابوت شمعها مثل قبل خاموشند
باز جشن تولد مرگ است میروم پابه پای آیینه
محمد حسین صفاریان