|
شعر اصفهان
|
سلام بر حسین (ع)
اي خليلانه رفته از عرفات
اي كليمانه خوانده تا ميقات
اي ذبيح گذشته از زمزم
تشنه كامِ ذبيح، پاي فرات
اي مسيحاي رفته بر سرِ دار
اي اشارت شونده در تورات
يوسفِ چاكْ چاك پيراهن
بويت از مصر رفته تا شامات
خطّ جامت گذشته از بغداد
خطّت از خون نوشت آن خطّاط
اي بلاكش ترين بلا گردان
عاشقان صورت تواَند و تو ذات
اشهد انت شاهدن و شهيد
اشهد انّ قد اقمت صلات
اي دم اولت مُفرحِ ذات
اي دم آخرت ممدّ حيات
كلّ انفاس هالكن جز تو
تو به پايان نمي رسي هيهات
محسن نيكنام
شايد من شاعر تو را كم مي شناسم
وقتي تو را تنها به ماتم مي شناسم
وقتي تمام سال هستم از تو غافل
تنها تو را گاه محرم مي شناسم
تو روح دريايي پر از جوش و خروشي
اما تو را در حد شبنم مي شناسم
تنها تو را در شعر هايم مي نويسم
تنها تو را در واژه هايم مي شناسم
تنها غمم را با تو مي گويم در اين شعر
تنها تو را در شهر محرم مي شناسم
افسوس تنها از قيامت العطش را...
افسوس راهت را چه مبهم مي شناسم
از دشمنانت دست و خنجر هاي خونين
از دوستانت قامتي خم مي شناسم
من ذره اي هستم كه تنها فكرم اين است
آيا تو را خورشيد عالم مي شناسم؟
شادم كه شعرم پر شد از لفظ تو اي عشق!
هر چند در معنا تو را كم مي شناسم
حسین حاجی هاشمی
نه غبارتعلق وگرد ریا ننشسته به پای قیام شما
که جنون همه سو که جنون همه جا زده سکه به جرأت نام شما
نه در عالم خاکی وفرش زمین نه در عالم معنی وعرش برین
که فراترازاین که فراترازاین نر سیده کسی به مقام شما
دلخسته نباش برادرمن گل اشک نریز به خاطرمن
که ستون وصلابت باورمن همه بسته به دست دوام شما
لب آب روانی وتشنه لبی تو و دل نگرانی و تشنه لبی
من وحیرت عکس زلال لبی که شکفته لبالب جام شما
من اگر چه شراره ی شعله ورم من اگر چه که تشنه وتشنه ترم
من اگر چه خمارم با خبرم از لذت شرب مدام شما
تو در اوج نمازی ورقص جنون تو بخند وبخوان به تشهد خون
که رسیده به گوش خدای جنون پر وبال بلند سلام شما
محمد حسین صفاریان