|
شعر اصفهان
|
سلام بر حسین
گفتند ماهيها که آب آوردهاي سقا
نوشيدم و ديدم شراب آوردهاي سقا
پيچيده ابرو! در افق عطر تو پيچيده
گل کردهاي در خون، گلاب آوردهاي سقا
رفتي بپرسي: آخرين پيمان عاشق چيست؟
پيداست از چشمت جواب آوردهاي سقا
روشنتري از هر شبِ ديگر، مگر اينبار
از برکهي مهتاب آب آوردهاي سقا؟
يک آه از تار دلت، از نالهي نيها
تا پردهي اشک رباب آوردهاي سقا
چون ماه در منظومهي آغوش خورشيدي
ماهي که داغ آفتاب آوردهاي سقا
خون ميرود، ... اما بيا يک گام اينسوتر
حالا که تا اين بيت تاب آوردهاي سقا
يک شورهزار شعر ميبيني و ديگر هيچ
آبي براي اين سراب آوردهاي سقا؟
قاسم صرافان
تا ناله های العطش گُل کرد
برخاست ماه از لشکر خورشید
تا مشک را برداشت پیدا شد
در چشم های کودکان امیٌد
در ذهن او همواره می چرخید
لب ها عطشان علی اصغر
در سینه ی او غربت زهرا
در چشم هایش هیبت حیدر
وقتی که می آمد علم در دست
در قلب دشمن التهاب افتاد
رود از خجالت آب شد وقتی
تصویر ماه او در آب افتاد
پُر شد فرات از مشک و خالی شد
دست علمدار از علم افتاد
در وصف دستان ابوفاضل
از دست شاعر ها قلم افتاد
وقتی که ماه هاشمی می خواند
گیسو به گیسو قصٌه ی شب را
با کاروان نیزه می بردند
محمل به محمل داغ زینب را
علی ثابت قدم
موجِ جنون سرمی زند صحرا به صحرا
انگار دریا می گذارد پا به صحرا
اینسان که دل دل می کند در پای ساحل
پیداست حسرت می برد دریا به صحرا
دریا به چشم او سرابی بیشتر نیست
لب تشنگی برده است دریا را به صحرا
در دجله می اندازد امشب ماه خود را
تا ایزدش مِهری دهد فردا به صحرا
دریا به صحرا اقتدا می کرد و یک یک
ایمان می آوردند ماهی ها به صحرا
یک روز خورشیدی به خون غلتید و شبها
آشفته باشد تا همیشه خوابِ صحرا
بوی شقایق های پرپر بوی عشق است
دلهای ما را می کشاند تا به صحرا
محسن نيكنام
این عطش چیست در آیینه ی رود افتاده ست
داغ دریاست که برسینه ی رود افتاده ست
بوی تنهایی می آید ازاین جا فریاد
خبری نیست ازآن موی پریشان درباد
خبری نیست به جز کاکل آغشته به خون
دشت حیران شده ازبس گل آغشته به خون
سبزدرسبز گذشتند سواران غریب
سرخ درسرخ شکفته ست بیابان غریب
علم ازدست علم دار کنارافتاده ست
گیسوانش همه درخون وغبارافتاده ست
مثل گلبرگ که بردوش صبا خواهد رفت
عطر گیسویش ازاین دشت فراخواهد رفت
بعد از این دست من و دامن آن سروبلند
که سبکبارتر ازموج صداخواهد رفت
بعدازاین دریا درسوزعطش خواهد سوخت
رود تا می گذرد حنجره اش خواهد سوخت
«نفس باد صبامشک فشان خواهد شد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد»
بعدازاین کرببلا نیست بیابان عطش
«که زیارتگه رندان جهان خواهد شد»
چون غباری که ازاین قافله برمی خیزد
مشک لبریزعطش خاک به سرمی ریزد
مشک لب تشنه به دستان جدامی نگرد
بیرقی سبزبه چشمان خدا می نگرد
دشت سرشارقنوت است وسراپاخورشید
مات ومبهوت به این حال دعا می نگرد
ای که درحنجره ات عشق به فریاد آمد
«درنمازم خم ابروی توبا یاد آمد»
ای غبار قدمت سرمه ی چشمان جهان
وی دمادم نفس سوخته ات جان جهان
«شاه شمشادقدان خسروشیرین دهنان
که به مژگان شکنی قلب همه صف شکنان
باصبا درچمن لاله سحرمی گفتم
که شهیدان که انداین همه خونین کفنان»
محمد حسین صفاریان