|
شعر اصفهان
|
سلام دوستان عزیز
سال نو را به همه تبریک می گویم به ویژه به دوستانی که در پست قبل کامنت های محبت آمیز گذاشته بودند و بنده نتوانستم پاسخ آن ها رادر وبلاگ هایشان بدهم امیدوارم روزهای خوش و پر موفقیتی را پیش رو داشته باشید این شعرها را به عنوان عیدی بپذیرید.
1
دستمالم را زیر درخت آلبالو گم کردم
حالا از در باغ وارد که می شوم
زیر کدام درخت
دنبال تو بگردم؟!
2
آنقدر در بادکنکم آه کشیدم
تا از غصه
ترکید
3
باد خواب گلها را تکاند
و روی بند
پهن کرد
ستاره ربیعی ۱۴ ساله
کلمات بهم بافته ی من
دردی ازتو و هیچ کس
دوا نمی کند
تو دلت می لرزد و من
گوش هایم را کر می کنم
چشم هایم را می بندم
تا سکوت مثل برف
روی حرف هایم بنشیند
مثل برف
تا ادامه ی این شعر را
سپید بخوانی...
هاجر فر هادی
هر دم نفسی کشنده ام می ترسم
بغضی در حجم خنده ام می ترسم
چون آینه ای در نفس گورستان
از این که هنوز زنده ام می ترسم
***
بغض شب کوچه باغ ها را بشکن
باران شو وپشت داغ ها را بشکن
برخیز و به پیشواز تنهایی مان
امشب همه ی چراغ ها را بشکن
محمد معماریان
تب است این که مرا سمت رود پر داده
همان تبی که به قایق دل خطر داده
چقدر تشنه ام، این رود باز تالاب است
نه می رود، نه به من وعده ی سفر داده
چو توسکا شده ام پای پیکر مرداب
ولی خدا به دلم وعده ی خزر داده
چقدر سوختم این فصل و شاخه های دلم،
خم است و بیشتر از سهم خود ثمر داده
و دود آه بلندم در این جزیره ی دور
چقدر رقص کنان عشق را خبر داده
درخت زندگیم از فنا نمی ترسد
تمام عمر، فقط میوه ی تبر داده
چقدر پیچک و نی دیده ام در این مرداب
خدا چقدر به من بال های تر داده
آسیه برهانی
آرام می نشيند و آرام می شود
در چشمهای سرکش تو رام می شود
آرام می نشيند و دل می دهد به تو
آری ! طلسم کرده ای و خام می شود
با پای خويش آمده تا باورت شود
بی آب و دانه صيد در اين دام می شود
گاهی زمان سريع تـر از باد می رود
گاهی زمـانِ گردش ايـام می شود
باور نمی کنی به هوايت نشسته است
عشق است آنچه بر دلش الهام می شود
بـاور نمـی کنی که ز اعجـاز بـودنت
هر لحظه بی تو غرق در اوهام می شود
آی ای نشسته در همه ی بيت های شعر
از نام تـو غـزل همـه ايهام می شود
ناباورانه بر دلش – آری – نشسته ای
آنچه نبايد – آه – سرانجام می شود !
سمیه طوسی
چه ها به باغ در این روزگار آمد و رفت
سر خزان به سلامت بهار آمد و رفت
هزار بار خیالت به ذهن من انگار
هزار بار در این خانه یار آمد و رفت
کسی که لحظه ای از من جدا نشد هرگز
چه ساده با غم دوری کنار آمد و رفت
نسیم با همه آرامشی که می آورد
چقدر موی تو را بی قرار آمد و رفت
تمام خاطره ها را قدم زدم تا صبح
بدون هیچ صدایی قطار آمد و رفت
مجید خندانی
ای سرزمین سبزترین بهارها
ای سرزمین سرخ ترین لاله زارها
ای قله ی شکفته، آتشفشان زخم
ای که نشسته بر دل خونت شرارها
خون سیاوشانت تا ریخت بر زمین
آتش دوید در شریان انارها
منصور ها زخاک تو سر برکشیده اند
تا بسپرند سر به بلندای دارها
ای مشرق شقایق، ای خاک چاک چاک
ای قله ی طلوع همه داغدارها
با گیسوان کرخه وکارون کشیده ای
بر شانه های خشک زمین جویبارها
با بیستون ونقش جهانت نهاده ای
در گردش غریب زمان یادگارها
دستت هنوز تشنه ی دستان رستم است
چشمت هنوز خیره ی اسفندیارها
در تو هنوز همهمه ها مست وسرخوش اند
نبض بهار وموج هیاهوی سارها
حافظ هنوز وشاخه نباتان مشرقی
سعدی هنوز ولعل شکربار یارها
ای خاک خسته دور پریشانی ات گذشت
دیگر بس است هرچه تورا انتظارها
اینک سوار دوستی از راه می رسد
از لا به لای همهمه ها وغبارها
محمد حسین صفاریان