تبليغاتX
سی پل
شعر اصفهان
ظرف مثنوي، طعم غزل/محمد رضا شالبافان


    «از اين عاشقي ها» گزيده اشعار محمدحسين صفاريان، شاعر

جوان و خميني شهري است كه از سوي انتشارات تكا به چاپ

رسيده است. اين مجموعه در 4 فصل غزل، مثنوي، ترانه و رباعي به

دست چاپ سپرده شده است. «از اين عاشقي ها» مجموعه

شعرهاي كلاسيك شاعري است كه شعر سنتي فارسي را خوب مي

شناسد و آشنايي كافي و قابل قبولي با صور خيال شعر گذشته دارد و

بخوبي مي تواند اين مسير را دوباره طي كند. 

    اين مجموعه همان گونه كه از نامش برمي آيد، دفتر شعري است

حاصل ارتباط ذهني شاعر با دلبستگي هايش.

    در نگاه كلان، آثار حاضر در اين مجموعه را مي توان داراي 2 موضوع

اصلي دانست يعني عاشقانه و مذهبي.

    عاشقانه هاي صفاريان بيش از همه با ذهنيت كلاسيك عاشقانه

سرايي در جهان معاصر سروده شده اند كه بهترين نمونه آن غزل هاي

منزوي است؛ شاعري كه البته سال هاست بر شعر عاشقانه استان

اصفهان سايه اي سنگين انداخته است. بيشترين حجم اين مجموعه

با طنين عروس شعر پارسي غزل همراه است؛ غزل هايي كه نمايانگر

روحيه، تمايلات، دغدغه ها و زبان صفاريان هستند. 

    در نگاه به غزل ها، از اين عاشقي ها، با چند دسته غزل

روبه روييم كه البته هيچ كدام از آنها با مشكلات بنيادين اين قالب از

 

ناهنجاري هاي زباني گرفته تا پيچيدگي هاي بي دليل كلامي و جابه

جايي اركان جمله مواجه نيستند. 

    در اين ميان بيشترين حجم به غزل هايي اختصاص دارد كه به

وضوح دونفره اند. يعني در تقابلي كاملاعاشقانه و البته نجيب ميان من

و تو شكل مي گيرند. البته در اين عاشقانه هاي زميني معمولابراي

پرهيز از جسماني سرودن، شاعر به سمت بهره گيري ذهني از صور خيال مي رود و سهم تشبيه در اين ميان از ديگر صنايع بديع بيشتر

است. 

    آب ترين آب تويي تشنه ترين نگاه من 

    مثل كوير سوخته خشكي سال و ماه من 

    مبداء دلپذير تو پيچ و خم مسير تو 

    مقصد ناگزير تو عاشق سر به راه من 

    خنده دلفريب تو، رايحه نجيب تو 

    سرخي باغ سيب تو، وسوسه نگاه من 

    مي دوم و نمي رسم هيچ كجا به پاي تو 

    يكه سوار خاك تو، گردوغبار راه من...

    در كنار اين دسته غزل ها كه البته گاهي تكرار بيش از حد تقابل در

آنها، غزل را از خوشخواني مي اندازد، حجم قابل توجهي از غزل هاي

اين مجموعه نيز به حديث نفس مي پردازند. 

    حديث نفس اگرچه در طول تاريخ شعر و بويژه عاشقانه سرايي

فارسي پشتوانه اي سترگ دارد، در غزل معاصر و بويژه غزل انقلاب

 جاي ديگري گرفت و شايد بيش از همه اين شور دوباره را مديون

شعرهاي نوستالژيك سال هاي پايان جنگ باشد. 

    غزل هاي حديث نفس محمد حسين صفاريان در مقايسه با ديگر

بخش هاي اين مجموعه به نظر درخشان ترين فرازها را شكل مي

دهند؛ چرا كه شاعر در آنها معمولابا استفاده از اوزان ملايم و نسبتا

 بلند ضرباهنگي صميمي از واژگان را استخدام مي كند.

    در نفس هاي خسته ام تنها حسرت جاودانه اي مانده است

    از هياهوي عشق ديروزم خلوت شاعرانه اي مانده است

    از من اين رد پاي سرگردان سرگذشتي نفس نفس درد است

    در شگفتم نفس كشيدن را در شگفتم بهانه اي مانده است

    برف هي برف برف مي بارد، گيسويم زير برف ها اما 

    از بهار جواني ام اما مطمئنم جوانه اي مانده است...

    اين حديث نفس ها البته گاهي در تقابلي ملموس با تو شكل مي

گيرند؛ اما اين بار اين تقابل تكرارشونده و آزار دهنده نيست:

    بي تو هم بغض غزل هايي ملال آور شدم 

    گرچه تنها بودم اما باز تنهاتر شدم

    پر زدم پر ريختم عريان شدم از هر چه بود

    چون درختي در هجوم بادها پرپر شدم

    سوختم در چرخه تكرارهايي ناگزير

    مثل ققنوس هزاران بار خاكستر شدم...

    نگاهي به غزل هاي مذهبي صفاريان نيز مويد همين دلبستگي او

به عاشقانه سرايي است. او در اين شعرها نيز با پرهيز از مرثيه

سرايي، بيش از همه به سمت سرايش مذهبي هاي عاشقانه رفته

كه گاهي از لحن حماسي نيز بهره مي گيرند؛ گرايشي كه در شعر

مذهبي و به ويژه در شعر عاشورايي پيشينه اي سترگ دارد و بويژه در

دستان «فواد كرماني» به اوج مي رسد.

    طنين ناي تو در گوش ابرها مانده است

    ببار! حنجره ام تشنه خدا مانده است

    تو ماجراي نخستين عاشقي بودي

    كه رد پاي تو در هر چه ماجرا مانده است

    تو منتهاي سوالي تو آن معمايي

    كه هر نگاه تو را يك جهان چرا مانده است

    تو بيكرانه ترين بيكرانگي هستي

    كه از كجا به كجا تا به ناكجا مانده است

    هنوز خون تو در رگ رگ زمان جاري است

    هنوز هم تپشي در دقيقه ها مانده است

    هنوز همدم و هم بغض و همنواي توام

    هنوز در نفسم آهي آشنا مانده است

    پر از ترانه، پر از اشتياق سوختنم

    هنوز شعله سرخي از اين صدا مانده است

    عاشقانه هاي صفاريان بيش از همه با ذهنيت كلاسيك عاشقانه

سرايي در جهان معاصر سروده شده اند كه بهترين نمونه آن غزل هاي

منزوي است اما فارغ از اين دسته بندي، در غزل هاي اين مجموعه

گاهي با سركشي روحيه عراقي وار و البته بيشتر مولاناپسند شاعر در

چند غزل مواجهيم.
 
 با دل من چه كرده اي اي گل شعله پوش من
   

 اي كه طنين عشق توست روح ترانه جوش من
    
    از طرف ديگر شاعر اين مجموعه بوضوح علاقه خاص به

تركيب سازي دارد كه به عقيده نگارنده ميراث سبك هندي است براي

غزل معاصر.نكته جالب آن است كه تركيبات صفاريان اختلاطي هستند

از عينيت و ذهنيت. همين 2 ويژگي سبب مي شود چندان ذوق

مخاطب را نيازارند و غزل را از خوش خواني نيندازند:
    
    هر نفس راهي درياي جنوني هستم

    كه فراموش ترين مدفن قايقران هاست
    
    يا:
    
    حدود ساعت باران و گاه برق نگاه

    ترانه در تن ني زارها زبانه گرفت
    
    اما چند نكته درباره ترانه ها و مثنوي هاي «از اين عاشقي ها:»

تنها جايي كه در كتاب با اعتراض و لحني عتاب آميز از طرف شاعر روبه

روييم، نخستين مثنوي مجموعه است كه البته نتوانسته از پس اين

مهم كه براي صفاريان خلاف آمد عادت بوده خوب بربيايد. اين مثنوي

لحن بيش از حد صريح به خود گرفته و به يكي از نقاط ضعف مجموعه تبديل شده است:
    
    ز دست گرم و سردتان گريزانم

    عجيب از دل بي دردتان گريزانم

    شما كه ظاهر معصوم و چشم تر داريد

    نقاب ها را از روي چهره برداريد

    شما كه دست شما پيك آشنايي نيست

    شما كه رنگ طلوع شما طلايي نيست

    شما كه پنجره هاتان به هيچ سو وا نيست

    شما كه وسعت تان وسعت تماشا نيست

    شما كه گوش نكرديد هاي هاي مرا

    به باد هرزه سپرديد نينواي مرا

    از سوي ديگر گاهي مثنوي ها و غزل مثنوي ها از لحاظ محتوا، فرم

و حتي تعداد ابيات تفاوت محسوس با غزل ها ندارند و اين تغيير ظرف در

مظروف هيچ تاثيري نگذاشته است.

    افتاد در اين بركه نگاهي كه تو بودي

    جزر و مد پي درپي ماهي كه تو بودي

    از آن طرف ابر به من زل زده بودي

    تا بركه تنهايي من پل زده بودي

    پلكي زدي از دور و نگاهت به من افتاد

    چرخيدي و چرخيدي و راهت به من افتاد...

    همچنين پيام هاي بعضي ترانه ها بيش از حد رو و عريان است.

 اين اتفاق از ذكاوت شاعري صفاريان بعيد بود.

    مي خواستم بدوني كه عاشق ترينم

    كه از داغ عشق شقايق ترينم

    مي خواستم بدوني كه بي تو نمي شه

    كه دور از تو روزم سياهه هميشه

    مي خواستم بدوني كه دلگيرم از تو

    ولي خنده هامو نمي گيرم از تو...

    البته مشخص نيست چرا در انتهاي فصل «ترانه» 2 شعر با زبان

رسمي به چاپ رسيده است. در اين بين به نظر اشتباه در

صفحه بندي اصلي ترين متهم است.

    پايان سخن آن كه به گمانم صفاريان در شعرهايش هرگز به دنبال

انديشه انتقادي نيست و نبود اين انديشه كه مهم ترين ويژگي و بناي

پس از دنياي كلاسيك (همان مدرن و پست مدرن) سبب شده است

روحيه شاعري او همواره در حال و هواي جهان سنتي باقي بماند.

 البته اين روحيه و انديشه انتقادي، آنجا جنبه هنري به خود مي گيرد

كه شاعر با آگاهي مناسبي از اتفاقات گذشته و حال ادبيات، انتقاد

خود را به جهان بيني ادبي مرسوم و كليشه اي و حتي زبان خودكار

شده و تكراري جريان هاي ساكن ادبي متوجه كند و اتفاقي متفاوت را

در ادبيات رقم بزند وگرنه انتقاد سطحي و عريان اجتماعي و فرهنگي

نه هنرمندانه است و نه نيازمند انديشه انتقادي.

منبع :روزنامه جام جم/27 فروردین88

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 13:8  توسط محمد حسین صفاریان  |